چنددقیقه با معلم بزرگ دکترعلی شریعتی
سخنان دکتر شریعتی
آدمی گرفتار چهار زندان است
جهان، طبیعت ، تاریخ ، اجتماع و خویشتن
مهرباني جاده اي است كه هرچه پيش مي روید ، خطرناك تر مي گردد
دلي كه از بي كسي غمگين است ، هر كسي را مي تواند تحمل كند
ارزش عميق هر كسي به اندازه حرفهايي است كه براي نگفتن دارد
عشق به آزادي مرا همه عمر در خود گداخته است
اگر پياده هم شده است سفر كن ، در ماندن مي پوسي
.خدا و انسان و عشق ، اين است امانتي كه بر دوش ما سنگيني مي كند
زني كه زيبايي انديشه پيدا كرده باشد زيبايي بدنش را نشان نمي دهد.
شرف مرد هم چون بكارت يك دختر است اگر يك بار لكه دار شد
ديگر هرگز جبران پذير نيست.
خوشبختی ما در سه جمله است
تجربه از دیروز، استفاده از امروز، امید به فردا
ولی ما با سه جمله دیگر زندگی مان را تباه می کنیم
حسرت دیروز، اتلاف امروز، ترس از فردا
تاسف شریعتی از چگونگی استفاده از قرآن
قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام كه
هروقت در كوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم میپرسند " چه كس مرده است؟ " چه غفلت بزرگی كه می پنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل كرده است .
... شیطان
بهترین فرشته ها همین شیطان بود.چون مرد و مردانه ایستاد
و گفت: سجده نمیکنم تو را سجده می کنم اما این
آدمکهای کثیفی را که از گل متعفن ساخته ای این
موجود ضعیف و نکبتی را که برای شکم چرانیش خدا و
بهشت و پرستش و عظمت وبزرگواری و آخرت و وحق
شناسی ومحبت و همه چیز را فراموش می کندسجده نمی کنم
نمی بینی اینها چه می کنند؟ زمین را به چه کثافتی کشانده اند
مسیح و یحیی و زکریا و علی را بی رحمانه و درد منشانه میکشند.
... نصیحت های پدرانه شریعتی به
فرزندم ! تو می توانی « هر گونه بودن » را که بخواهی باشی ، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو در چهارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخاب باید انسان بودن نیز همراه باشد وگر نه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است ، که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچ کس......
تو هر چه می خواهی باش ، اما آدم باش . اگر پیاده هم شده است سفر کن . در ماندن می پوسی . هجرت کلمه بزرگی در تاریخ « شدن » انسان ها و تمدن هاست . اروپا را ببین . اما وقتی ایران را دیده باشی ، وگر نه کور رفته ای ، کر باز گشته ای....
اما تو ، سوسن ساده مهربان احساساتی زیباشناس منظم و دقیق ، و تو ، سارای رند عمیق عصیانگر مستقل ! برای شما هیچ توصیه ای ندارم . در برابر این تند بادی که بر آینده پیش ساخته شما می وزد ، کلمات که تنها امکاناتی است که اکنون در اختار دارم ، چه کاری می توانند کرد؟
خاطره ای از شریعتی...و یک جمله ی زیبا
شریعتی می گوید:« قرار بود که من برای سخنرانی به حسینیه ارشاد بروم دیر شده بود سوار یک تاکسی بار شدم و گفتم: حسینیه ارشاد راننده پرسید: می خواهی بروی حسینیه ارشاد چه کنی؟ گفتم می خواهم بروم روضه گوش کنم . گفت: به آنجا نرو می گویند آن جا فردی به نام شریعتی است تو نمی شناسی ولی من او را می شناسم و آدم خوبی نیست گفتم چرا؟ گفت: برادر من راننده ی یکی از سرمایه داران بزرگ شهر است. نقل می کند که اربابش یک خانه ی بزرگ برای شریعتی گرفته است و او در آنجا به خوش گذرانی مشغول است. هنوز می گفت که من هیچ نگفتم و پول او را دادم و پیاده شدم ولی چون پوشه را جا گذاشته بودم برگشتم که پوشه را بگیرم متوجه شد که من شریعتی هستم. از تاکسی بار پیاده شد و با اصرار می خواست که دست من را ببوسد ولی باز هم صد انصاف به این راننده
و در ادامه مطلب میتونید مقایسه ی عشق و دوست داشتن رو ببینید
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی،
دوست داشتن پیوندی خودآگاه واز روی بصیرت روشن و زلال.
اگر دروغ رنگ داشت هر روزشاید ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست
و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود
اگر عشق ارتفاع داشت من زمین را زیر پای خود داشتم و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی
اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد
اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد
و تمام محتوای سفره سهم همه بود
و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد
اگر خواب حقیقت داشت، همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودماگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید
تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند
اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید
اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟
کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟
چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود
اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند
و من با دستانی که زخم خورده توست
گیسوان بلند تو را نوازش می کردم
و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و
ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم
معلم شهید دکترعلی شریعتی
هی ..نمیدانم ما در این سر دنیا هی عرق میریزیم و وضعیتمان این است..و آنها در آن سر دنیا هی عرق میخورند و وضعیتشان آن است ...
حال نمیدانم تفاوت در عرق است...یا در خوردن و ریختن آن...
رقت بارترین منظره ای که مرگ را نیز می گریاند،نه التماس یک گرگ است! نه ناله عاجزانه یک شیر!
نه... بلکه
گریستن یک مرد...!!
مرگی که ضرری برای هیچ کس نداشته باشد،بی ارزش ترین مرگ هاست.
با سلام