از پس تاريك ترين شبها سحر نزديك است.

بالاخره بعد از 9 ماه انتظار و كش و قوس هاي فراوان ، رمان جنجالي " زندگي يك سفر است "

مجوز چاپ وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي را اخذ كرد.

چگونه یک قایق فلزی شناور می ماند، اما یک میله آهنی غرق می شود؟


چندی پیش در یک میهمانی با سوالی مواجه شدم که بد ندیدم پاسخ آن را با همه دوستانم در میان بگذارم. زیرا ممکن است شما هم با چنین پرسشی روبرو شده باشید، یا اینکه چنین مساله ای ذهن تان را به خود مشغول کرده باشد. پس چه بهتر که یک جواب شسته رفته و مدون دم دست داشته باشیم :)

سوال: چرا یک کشتی فلزی که از آن همه فلز سنگین ساخته شده و چندهزار تن بار را هم حمل می کند در آب فرو نمی رود و غرق نمی شود، اما یک ورق یا میله آهنی سریعا در آب فرو رفته و ناپدید می گردد؟
پاسخ ساده به این سوال شناوری است.


اولین تعریف استاندارد شناوری در تاریخ توسط ارشمیدس ثبت شده است و چیزی مانند این است: هر شیئ که در مایعی فرو می رود نیرویی متقابل را تجربه می کند که برابر با وزن مایعی است که توسط آن شیئ جابجا شده است .

پس اگر یک قایق ۱۰۰۰ کیلوگرم (یا پوند)‌ وزن داشته باشد، تا جایی در آب فرو می رود که ۱۰۰۰ کیلوگرم (یا پوند)‌ آب را جابجا کند. در صورتی که قبل از اینکه همه چیز زیر آب فرو برود، قایق بتواند ۱۰۰۰ کیلوگرم آب را جابجا کند، آنگاه می تواند شناور شده و دیگر غرق نخواهد شد.

و انجام این کار چندان سخت نیست که قایق را به گونه ای شکل دهیم که قبل از آنکه زیر آب فرو رود، وزن آن مقدار کافی آب را جابجا کرده باشد. و دلیل سادگی انجام این کار، آن است که بخش عمده ای از فضای داخلی هر قایق را هوا پر کرده است. درست برعکس یک مکعب فولادی که تمام آن با آهن جامد پر شده است.

لذا چگالی متوسط (تراکم) قایق (آمیزه ای از هوا و فولاد) در مقایسه با چگالی متوسط آب جابجا شده بسیار کمتر است. پس به ازای جابجایی آب هم وزن قایق، در حقیقت تنها بخش بسیار کوچکی از قایق در آب فرو می رود. و نکته جالب اینجا است که در کشتی های عظیم الجثه می توان اتاقک های فراوانی برای حبس هوای معمولی تعبیه کرد.

و سوال بعدی که باید به آن پاسخ دهیم، داستان شناوری است. چگونه مولکول های آب می فهمند که ۱۰۰۰ کیلوگرم از آنها جابجا شده اند؟ این بدان دلیل است که رفتار حقیقی شناوری در تقابل با فشار بروز می یابد و با وزن سر و کاری ندارد.

اگر ستونی از آب با سطح مقطع یک سانتی متر مربع و ارتفاع یک متر داشته باشیم، بسته به دمای آب، تقریبا ۱۰۰ گرم وزن خواهد داشت. یعنی اینکه ستون آب یک متری ما فشاری ۹۸۰۰ پاسکالی (Pa) یا ۱۰۰ گرم بر سانتیمتر مربع را وارد می آورد.

اگر شما فشارسنجی را به جعبه فرضی با ابعاد گفته شده بسته و آن را در آب غوطه ور سازید (همانند تصویر بالا)، آنگاه می توانید فشار آب را در عمقی که جعبه قرار دارد مشخص کنید:
اگر جعبه را یک متر در آب فرو ببرید، فشار سنج عدد ۹۸۰۰ پاسکال را نشان خواهد داد. یعنی اینکه در آن وضعیت سطح پایین جعبه شما تحت نیروی رو به بالایی قرار دارد که با فشار ۹۸۰۰ پاسکال آن را به بیرون می راند.

حال اگر جعبه شما سطح مقطع یک متری داشته باشد و یک متر در آب فرو رود، با فشار ۹۸۰۰۰۰۰۰ پاسکالی (۹۸۰۰ نیوتن ) رو به بالا از سوی آب مواجه می شود. (۱۰۰سانتی متر در ۱۰۰ سانتی متر در ۹۸۰۰ پاسکال). این دقیقا برابر با وزن یک متر مکعب آبی است که با ورود جعبه جابجا شده است.

و همین فشار رو به بالای آب به ته قایق است که باعث شناور ماندن آن می گردد. هر سانتی متر مربع از بدنه قایق که در زیر آب قرار گرفته، با فشاری مواجه است که آن را به بالا می راند. و ترکیب این فشارها باعث شناوری قایق شده و مانع غرق شدن آن می شود.

نامه ای به همه دختران نجیب و پاکدامن ایرانی

نامه چارلی چاپلین به دخترش

ژرالدین دخترم:

      اینجا شب است. یک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهیان بی سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اینکه این پرندگان خفته را بیدار کنم ، خودم را به این اتاق کوچک نیمه روشن، به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم . من از تولیس دورم، خیلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر یک لحظه تصویر تو را از چشمان من دور کنند.

تصویر تو آنجا روی میز هست . تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست. اما تو کجایی؟ آنجا در پاریس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزلیزه" میرقصی . این را میدانم و چنانست که گویی در این سکوت شبانگاهی ، آهنگ قدمهایت را می شنوم و در این ظلمات زمستانی، برق ستارگان چشمانت را می بینم.

شنیده ام نقش تو در نمایش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ایرانی است که اسیر خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هشیاری داد. در گوشه ای بنشین ، نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم، ژرالدین من چارلی چاپلین هستم . وقتی بچه بودی، شبهای دراز به بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم . قصه زیبای خفته در جنگل ، قصه اژدهای بیدار در صحرا، خواب که به چشمان پیرم می آمد، طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .

من در رویای دختر خفته ام . رویا می دیدم ژرالدین، رویا... . رویای فردای تو ،  رویای  امروز تو، دختری می دیدم به روی صحنه، فرشته ای می دیدم به روی آسمان، که می رقصید و می شنیدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بینی؟ این دختر همان دلقک پیره .

اسمش یادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پیری بیش نیستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ، و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ، و بیشتر از آن ، صدای کف زدن های تماشاگران ، گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ، و زندگی مردمان را تماشا کن.

زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی از اینان بودم ژرالدین  و در آن شبها  در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من به خواب میرفتی و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربان قلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟

 ...تو مرا نمی شناسی ژرالدین. در آن شبهای دور بس قصه ها با تو گفتم ، اما قصه خود را هرگز نگفتم . این داستانی شنیدنی است‌:

داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز می خواند و می رقصید و  صدقه  جمع  می کرد . این  داستان من است . من طعم گرسنگی را چشیده ام . من درد بی خانمانی را چشیده ام . و از اینها بیشتر  من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند ، اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند  احساس کرده ام.

با اینهمه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند نباید حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آید ، از تو حرف بزنیم . به دنبال تو نام من است: چاپلین . با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از آنچه آنان خندیدند خود گریستم .

ژرالدین در دنیایی که تو زندگی می کنی  تنها رقص و موسیقی نیست .نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بیرون میایی  آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسره فراموش کن  اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند  بپرس  حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خریدن لباس بچه اش نداشت  چک بکش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار . به نماینده خودم در بانک پاریس دستور داده ام، فقط این نوع خرجهای تو را بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای دیگرت باید صورتحساب بفرستی .

گاه به گاه  با اتوبوس  با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن و دست کم روزی یکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنان هستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ، هنر پیش از آن که دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .

و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگران رقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوب می شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است . در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا  بهتر  از  تو نمی رقصند؟

اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .
همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .

من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی  نکنی  ،  همراه  این  نامه یک  چک سفید  برایت  می فرستم . هر  مبلغی  که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : "دومین سکه مال من نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد  ." جستجویی لازم نیست . این نیازمندان گمنام را  اگر بخواهی همه جا خواهی یافت .

اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم  برای آن است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه، به خاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند نگران بوده ام اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار  سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .

آن شب، این الماس ، ریسمان نا استوار تو خواهد بود ، و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ، چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند، آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ، همیشه سقوط می کنند .

دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه این الماس بر گردن همه می درخشد . ...

... اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد. او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم . به  روی صحنه ، جز  تکه ای  حریر  نازک  ،  چیزی  بـدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .

اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد

معرفی رستورانهای کم نظیر وخوب

این پست با بقیه پست ها که قبلا رکس نوشته ویا خودم نوشتم فرق می کند چون از شما خواهش می کنم که در نوشتن به من کمک کنید

می خوام در این قسمت رستورانهای خوب ایران را به شما معرفی کنم. پس هر کسی که رستوران خوبی سراغ دارد با ذکر نام رستوران آدرس – نوع غذا وحدود قیمت به من کمک کند من هم قول می دهم مطالب را به اسم خودتون در این پست بگذارم شاید یک مرجع قوی بشه وشاید هم باقیات و صالحات بشه ویا خدابیامرزی برای اموات

فعلا منتظر میشم .....

 

انگار اول باید خودم بنویسم

جگرکی خوب وبی نظیر اگه می خوای باید بری استان سمنان – شاهرود می پرسی خیابون شهدا – جگرکی اکبری خدایش مرگ نداره

رستوران بی نظیر هم تهران که اومدی میری ولی عصر- لوکس طلایی پایین تر از پسیان

سوپ بسیار خوشمزه ای داره و یک مدل کباب خوشمزه بنام کباب برزیلی

اگه هم تبریز سفر کردی حتما سری به چلوکبابی مهران بزن – سه راهی ولیعصر جنب نمایندگی ایران خودرو

خدایش کباباش تو ایران تکه – قیمتاش هم مناسبه ....

رکس فرمودند:

قبل از شاهرود شهرتاریخی دامغان که رسیدی میتونی بری میدان امام حسین رستوران زیتون که خیلی عالی است و اگه هم فست فودخواستی میدان لاله بلوارآزادی پیتزا آویشن حرف نداره

 

خانم نسترن فرمودند:

خیالت را راحت کنم برو سایت www.fidilio.com

ولی من ضمن تشکراز خانم نسترن این را توصیه نمی کنم چون میخوام رستورانهایی معرفی بشن که واقعی وغیرتجاری باشدوگرنه تبلیغات تجاری میشه همون تابلو رستورانها که این روزها مثل قارچ تعدادشون زیاد است ازت واز همه خواهش می کنم نظرات قطعی خودشونو بنویسن

مینا خانم نیز فرموده اند:

رستوران سنتی قوام در بوشهر 

راستی این رستوران قوام کنار دریا هستش خیلی باحاله

 رستوران نخلستان و همچنین فست فوت نخلستان تو بوشهرم خوبنا

 سرکارخانم بهناز نوشتند:

رستوران سراب مشهد میدون سراب خوبه مخصوصا ماهیچه اش!قیمت ی پرس 10 تا 12
رستوران ارم مشهد-شاندیز هم خوبه شیشلیگش!قیمت یک پرس 19 تا 23
یه ساندویچ فروشی هم تو مشهد رو به روی باغ ملیِ کنار ارگ هست! ساندویچ های گوشتش حرف نداره!هر ساندویچ 4تومنم هست!
توی مشهد -طرقبه هم یه رستوران سنتی به نام شبهای جاغرق هست که دیزی ش و کبابش خوبه!قیمتشو نمی دونم!
بسه؟ اگه خواستین بازم هست!

 

خانم ساتیار فرموده اند:

رستورانی که توی ولیعصر هست مرغ سوخاری های فوق العاده ای داره البته چندتا شعبه های دیگه هم داره به اسم مرغ سوخاری تهران اطلاعات دقیق ترش وفهمیدم بهتون میگم 

 شبنم خانم فرموده اند:

رستوران قهرماني تبريز عاليه.

سحر خانم فرموده اند:

 رستورانخاتون کاشان

چنددقیقه با معلم بزرگ دکترعلی شریعتی


سخنان دکتر شریعتی


آدمی گرفتار چهار زندان است

جهان، طبیعت ، تاریخ ، اجتماع و خویشتن

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
* * * * 

مهرباني جاده اي است كه هرچه پيش مي روید ، خطرناك تر مي گردد

* * * * * * * * * 
* * * * 

دلي كه از بي كسي غمگين است ، هر كسي را مي تواند تحمل كند

* * * * * * * * * 
* * * * 

ارزش عميق هر كسي به اندازه حرفهايي است كه براي نگفتن دارد

* * * * * * * * * 
* * * * 

عشق به آزادي مرا همه عمر در خود گداخته است

* * * * * * * * * 
* * * * 

اگر پياده هم شده است سفر كن ، در ماندن مي پوسي

* * * * * * * * * 
* * * * 

.خدا و انسان و عشق ، اين است امانتي كه بر دوش ما سنگيني مي كند

* * * * * * * * * 
* * * * 

زني كه زيبايي انديشه پيدا كرده باشد زيبايي بدنش را نشان نمي دهد.

 

شرافت مرد؟

شرف مرد هم چون بكارت يك دختر است اگر يك بار لكه دار شد

 ديگر هرگز جبران پذير نيست.

 

خوشبختی ما در سه جمله است


تجربه از دیروز، استفاده از امروز، امید به فردا

ولی ما با سه جمله دیگر زندگی مان را تباه می کنیم

حسرت دیروز، اتلاف امروز، ترس از فردا


 

تاسف شریعتی از چگونگی استفاده از قرآن

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام كه

هروقت در كوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم میپرسند " چه كس مرده است؟ " چه غفلت بزرگی كه می پنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل كرده است .

 

... شیطان

بهترین فرشته ها همین شیطان بود.چون مرد و مردانه ایستاد

 و گفت: سجده نمیکنم تو را سجده می کنم  اما این

 آدمکهای کثیفی را که از گل متعفن ساخته ای این

موجود ضعیف و نکبتی را که برای شکم چرانیش خدا و

بهشت و پرستش و عظمت وبزرگواری و آخرت و  وحق

 شناسی ومحبت و همه چیز را فراموش می کندسجده نمی کنم

نمی بینی اینها چه می کنند؟ زمین را به چه کثافتی کشانده اند

مسیح و یحیی و زکریا و علی را بی رحمانه و درد منشانه میکشند.

 

 

... نصیحت های پدرانه شریعتی به

فرزندم ! تو می توانی  « هر گونه بودن » را که بخواهی باشی ، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو در چهارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخاب باید انسان بودن نیز همراه باشد وگر نه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است ، که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچ کس......

تو هر چه می خواهی باش ، اما آدم باش . اگر پیاده هم شده است سفر کن . در ماندن می پوسی . هجرت کلمه بزرگی در تاریخ « شدن » انسان ها و تمدن هاست . اروپا را ببین . اما وقتی ایران را دیده باشی ، وگر نه کور رفته ای ، کر باز گشته ای....

اما تو ، سوسن ساده مهربان احساساتی زیباشناس منظم و دقیق ، و تو ، سارای رند عمیق عصیانگر مستقل ! برای شما هیچ توصیه ای ندارم . در برابر این تند بادی که بر آینده پیش ساخته شما می وزد ، کلمات که تنها امکاناتی است که اکنون در اختار دارم ، چه کاری می توانند کرد؟

 

خاطره ای از شریعتی...و یک جمله ی زیبا

شریعتی می گوید:« قرار بود که من برای سخنرانی به حسینیه ارشاد بروم دیر شده بود سوار یک تاکسی بار شدم و گفتم: حسینیه ارشاد راننده پرسید: می خواهی بروی حسینیه ارشاد چه کنی؟ گفتم می خواهم بروم روضه گوش کنم . گفت: به آنجا نرو می گویند آن جا فردی به نام شریعتی است تو نمی شناسی ولی من او را می شناسم و آدم خوبی نیست گفتم چرا؟ گفت: برادر من راننده ی یکی از سرمایه داران بزرگ شهر است. نقل می کند که اربابش یک خانه ی بزرگ برای شریعتی گرفته است و او در آنجا به خوش گذرانی مشغول است. هنوز می گفت که من هیچ نگفتم و پول او را دادم و پیاده شدم ولی چون پوشه را جا گذاشته بودم برگشتم که پوشه را بگیرم متوجه شد که من شریعتی هستم. از تاکسی بار پیاده شد و با اصرار می خواست که دست من را ببوسد ولی باز هم صد انصاف به این راننده

  و در ادامه مطلب میتونید مقایسه ی عشق و دوست داشتن رو ببینید

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی،
دوست داشتن پیوندی خودآگاه واز روی بصیرت روشن و زلال.

 

 اگر دروغ رنگ داشت هر روزشاید ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست 

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود


اگر عشق ارتفاع داشت من زمین را زیر پای خود داشتم و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی


اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد
و تمام محتوای سفره سهم همه بود
و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد
اگر خواب حقیقت داشت، همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودماگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید
تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند
اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید


اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟
کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟
چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود


اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند
و من با دستانی که زخم خورده توست
گیسوان بلند تو را نوازش می کردم
و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و
ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم

معلم شهید دکترعلی شریعتی

 

 

 

عرق

هی ..نمیدانم ما در این سر دنیا هی عرق میریزیم و وضعیتمان این است..و آنها در آن سر دنیا هی عرق میخورند و وضعیتشان آن است ...

حال نمیدانم تفاوت در عرق است...یا در خوردن و ریختن آن...

 

مرد.....

رقت بارترین منظره ای که مرگ را نیز می گریاند،نه  التماس یک گرگ است! نه ناله عاجزانه یک شیر!
نه... بلکه
گریستن یک مرد...!!

بی ارزشترین مرگ

مرگی که ضرری برای هیچ کس نداشته باشد،بی ارزش ترین مرگ هاست.

 

هدیه روز مادر-روز مادر تموم شد ولی تورو خدا مادرها را فراموش نکنید

اولا ولادت با شکوه حضرت فاطمه زهرا و روز زن را به همه هموطنان عزیزم و بویژه همه مادران فداکار تبریک عرض می کنم  من باب یادآوری باید بگویم که پدر و مادر مانند تاج سر هستند تا وقتی بالای سرمان هستند آنها را نمی بینیم و وقتی آنها را از دست می دهیم تازه می فهمیم چه اتفاقی افتاده است .

خیلی وقت بود که به فکر بودم راجع به مادر و این روز بیادماندنی مطلبی بنویسم ولی هرچه می جستم کمتر می یافتم تا اینکه یکی از دوستان خوبم بنام آقای مهندس حمیدبختیاری شعرقشنگی را برایم فرستاد ومن لازم دیدم آن را در وبلاگ بگذارم

این شعر خیلی ساده وشیوا است و قشنگی آن زمانی بیشتر نمود می کند که بدانیم ارسال کننده آن در پژوهشکده مکانیک با آهن وفولاد واجسام سخت سروکار داردو من به این نتیجه رسیدم که هر انسان دو تاعقل داردیکی در جمجمه ودیگری در قفسه سینه باور کنید هردویکی است فقط اسمشان فرق می کند عقل ودل.

مهر مادر


شنیدم جوانی پلید وشرور به مادر همی تاختی از غرور
زسیلی بیازرد رخسار او زدی صدمه به رخسار او
بدان سان که با حال اندوهگین بیافتاد مادر بروی زمین
جوان پار سنگی گرفتی بدست سر مادر بینوارا شکست
پس انگاه بگرفت او را بدوش بصحراببردش بجوش و خروش
تنی را که تاب و توانی نداشت به بالای کوه بلندی گذاشت
که تا طعمه گرگ صحرا شود مگر عیش ونوشش مهیا شود
چو میخواست بر گردد ان تیره بخت در ان حال مادر بنالید سخت
که ای کردگار حکیم و بزرگ نگردد جوانم گرفتار گرگ
خدایا ز فرزند من دست گیر که سالم از این کوه اید به زیر
به موسی خطاب امد از داد گر که موسی برو مهر مادر نگر
ببین مهر مادر چه ها میکند جفا دیده اما دعا میکند
چو موسی ندای خدا را شنید به سوی خدا ناله از دل کشید
که یارب مرا شورها در سر است ز مهری که در سینه مادر است
ببین مهر مادر بود تا کجا که مزد جفا را دهد با وفا
دوباره خطاب امدی بر کلیم زسوی خدای غفور و رحیم
که موسی از این مادر دل پریش منم مهربانتر به مخلوق خویش
از این مادران مهر او با پسر بود لطف من با بشر بیشتر
ولی حیف کو خود ستانی کند ندانسته از من جدایی کند
ببین زشت کاریش , از ان خوشم که با توبه ایناز او میکشم

 

خراش عشق مادر ...

 یک روز گرم تابستان، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.
مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد.

مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد.
مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد.
پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت.
تمساح پسر را با قدرت می کشید
ولی عشق مادر ...

آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.
کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.

پسر را سریع به بیمارستان رساندند.
دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند.
پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.

خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد.
پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت :
این زخمها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستند.

آقای پرویز قاسمی از مطلب قشنگی که برایم فرستادی بی نهایت ممنونم.

برای شادی روح همه اسیران در خاک وپدرومادران از دست رفته فاتحه الصلوات

آیا می دانید؟

بدن انسان می تونه تا 45 واحد درد رو تحمل کنه.

اما زمان تولد، یک زن تا 57 واحد درد رو احساس می کنه

این معادل شکسته شدن همزمان 20 استخوانه!

مادرتون رو دوست داشته باشید...



زیباترین فرد روی زمین..

بهترین منتقد ما...

و قویترین حامی ما...

"مادر"

روزت مبارک

هیچ خلافی ارزش اشک مادر رو نداره

یک داستان واقعی:مردی مقابل گل فروشی ایستاده بود و میخواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه میکرد.
مرد نزدیک رفت و از او پرسید: دختر خوب چرا گریه میکنی؟
دختر در حالی که گریه میکرد، گفت: میخواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی ... فقط 75 سنت دارم، درحالی که گل رز 2 دلار میشود.
مرد لبخند زد و گفت: با من بیا، من برای تو یک شاخه گل رز قشنگ میخرم .

وقتی از گلفروشی خارج میشدند، مرد به دختر گفت: مادرت کجاست؟

 میخواهی ترا برسانم؟
دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به طرف قبرستان اشاره کرد.
مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.

مرد دلش گرفت و طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.

104 )) ... روز مادر (( روز زن )) ... سلام مادر که نامت زیباست ( مادر )

نام مادر  با عشق و محبت و عاطفه همراه است .  این کلمات با هم عجین شده اند که ما را مادری کنند ...

شعری از ایرج میرزا در دسترسم بود تقدیم به همه مادران ...

داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پيغام‌
كه‌ كند مادر تو با من‌ جنگ‌
- هركجا بيندم‌ از دور كند
چهره‌ پرچين‌ و جبين‌ پر آژنگ‌
- با نگاه‌ غضب‌ آلود زند
بر دل‌ نازك‌ من‌ تير‌ خدنگ‌
- مادر سنگدلت‌ تا زنده‌ است‌
شهد در كام‌ من‌ و تست‌ شرنگ‌
- نشوم‌ يكدل‌ و يكرنگ‌ ترا
تا نسازي‌ دل‌ او از خون‌ رنگ‌
- گر تو خواهي‌ به‌ وصالم‌ برسي‌
بايد اين‌ ساعت‌ بي‌ خوف‌ و درنگ‌
- روي‌ و سينه‌ تنگش‌ بدري‌
دل‌ برون‌ آري‌ از آن‌ سينه‌ تنگ‌
- گرم‌ و خونين‌ به‌ منش‌ باز آري‌
تا برد زاينه‌ قلبم‌ زنگ‌
- عاشق‌ بي‌ خرد ناهنجار
نه‌ بل‌ آن‌ فاسق‌ بي‌ عصمت‌ و ننگ‌
- حرمت‌ مادري‌ از ياد ببرد
خيره‌ از باده‌ و ديوانه‌ زبنگ‌
- رفت‌ و مادر را افكند به‌ خاك‌
سينه‌ بدريد و دل‌ آورد به‌ چنگ‌
- قصد سرمنزل‌ معشوق‌ نمود
دل‌ مادر به‌ كفش‌ چون‌ نارنگ‌
- از قضا خورد دم‌ در به‌ زمين‌
و اندكي‌ سوده‌ شد او را آرنگ‌
- وان‌ دل‌ گرم‌ كه‌ جان‌ داشت‌ هنوز
اوفتاد از كف‌ آن‌ بي‌ فرهنگ‌
- از زمين‌ باز چو برخاست‌ نمود
پي‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ‌
- ديد كز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌
آيد آهسته‌ برون‌ اين‌ آهنگ‌
- آه‌ دست‌ پسرم‌ يافت‌ خراش‌
آه‌ پاي‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ‌

 

 

 

 

موقع دعا کردن مواظب باشیم

کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرت

ولی آهسته می گویم : خدایا بی اثر باشد.


موقع دعا كردن مراقب باشيد
همه روح‌ها در صف ایستاده بودند و یکی یکی انتخاب می‌کردند که در کجای دنیا باشند. نوبت به او رسید گفت: دلم می‌خواهد به مدرسه بروم.

 فرشته تقاضایش را ثبت کرد. چشمهایش را که باز کرد دید در جنگل است. باورش نمی‌شد که درخت شده باشد.سال‌های سال بغض گلویش را می‌فشرد و از فرشته دلگیر بود.
یک روز ضربه‌های تبر را روی بدنش احساس کرد.. بی‌هوش شد. چشمانش را که باز کرد پسر بچه‌ای را دید که با گچ روی تن او می‌نوشت آب.

 

استفاده از طبیعت بیکران

فصل بهار بهترین فصل برای بهره بردن از طبیعت است تا می توانی از آن بهره بگیر شاید ای دل نرسیدیم به بهاری دیگر

به نظر من :

سفيد رنگ آرامش است، 
اگر در اتاقي با رنگ سفيد بماني، از فرط آرامش ديوانه مي شوي. 
سياه رنگ جدي است، 
اگر در اتاقي با رنگ سياه بماني، 
از فرط نااميدي ديوانه مي شوي. 
قرمز رنگ جذاب و گرم است، 
اگر در اتاقي با رنگ قرمز بماني از فرط هيجان ديوانه مي شوي، 
زرد رنگ زندگي است، 
اگر در اتاقي با رنگ زرد بماني از فرط اضطراب ديوانه مي شوي، 
اصولا اگر زياد در اتاق بماني ديوانه مي شوي، 
زياد هم ربطي به رنگها ندارد

 

 

ناامید مباش

وقتی نا امید شدی بدون که شیطان بین تو و خدا قرار گرفته...

در حالیکه خدا با علاقه و عشق تمام به تو نگاه می کنه شیطان از حسادت به گریه میفته

اما نه این پایان ماجرا نیست شیطان نمی خواد تسلیم شه

پس تو دلت نجوا می کنه ...

- خدا تو رو دوست نداره

- بس گناه کردی خدا دیگه به حرفات گوش نمی ده

- خیلی بنده های بهتر از تو هست که خدا بخواد به اونا جواب بده

- کار تو خیلی جزئیه و خدا حوصله نگاه کردن به مشکل تو رو نداره

اونقدر می گه و زمزمه می کنه که به کلی ناامید می شی حتی دیگه حال دعا کردن هم برات نمی مونه چه برسه به اینکه ...

خدا هنوزم داره مشتاقانه نگات می کنه

تصمیم با خودته یا تسلیم شیطان می شی یا تو تسلیمش می کنی

نا امیدی یعنی تسلیم شیطان شدن

در باره فوتبال ایران- استقلال و...

باز هم ایران حذف شد

دیشب تیم فوتبال استقلال ایران ۳-۲ به الشباب عربستان باخت و حذف شد ووظیفه خود دانستم که دلیل حذف ایران را از دیدگاه ناقص خودم بیان کنم

قبلا در کتاب روزنه ای به اوج نوشتم :

باغ سرزمین ایران پر از سنگ ُ خاروخاشاک است و هیچ باغبانی را برای هرس نمی پذیرد ومشکل فقط به مربی برنمی گردد بلکه از جامعه فوتبال نشات می گیردُ زیرا زیربنای فوتبال ایران بر پایه ای استوار است که هیچ کس جز خود ونفع خود چیز دیگری را نمی بینداین وضعیت فقط برای مربیان خارجی نیست بلکه اگر مربیان ایرانی هم بر سر تیم ملی فوتبال ایران قرار بگیرند باز هم عده ای به حق و یا ناحق بر او می تازند تا او را نابود کنند و دلیل این امر قبیله ای بودن فوتبال ایران است هر قبیله ای خواهان سهم خود از فوتبال می باشد"

و اما سخنی با آقای صمد مرفاوی

اگر چه بازی را باختید ولی به نظر من شما شکست نخورده اید زیرا کسی شکست خورده است که از شکست درس نگیرد و شما این بازی تلخ را باید بعنوان یک تجربه گرانبها بپذیری

همین عربستان برای جام جهانی ۲۰۱۰ افریقای جنوبی حذف شده است ولی از هم اکنون ۴ سال بعد را نشانه رفته اند و برنامه ریزی کرده اند ولی در مقابل ایران هم حذف شده است و برنامه ریزی ها آنقدر ضعیف است که چندی پیش در یک برنامه زنده تلویزیونی آقایان رسول کربکندی و ناصرحجازی دوتن از بزرگترین پیشکسوتان و مربیان فوتبال ایران با حالت خوشبینانه پیش بینی کردند که ایران در بازیهای جام ملتهای آسیا در گروه خودش دوم می شود!

این نظر کارشناسی احساسی نیست بلکه کارشناسه و متفکرانه است یادمان باشد وقتی آقای حجازی با تیم استقلال در آسیا به نیسان ژاپن باخت و دوم شد همه از او انتقاد کردند ولی او جمله فکورانه ای را گفت او گفت: استقلال ۲۰ سال دیگر هم به این مقام نمی رسد

راستی چرا؟

و چرا نمی رویم دلایل این پیش بینی را بپرسیم

مربیان ما باید بیاموزند که هر روز بیشتر بیشتر یاد بگیرند

بهرحال به نظر من تیم حریف خوب آنالیز نشد و گرنه تیمی که در دقیقه هشتاد هر سه تعویض خودش را انجام می دهد آنهم در مسابقه حذفی که احتمال وقت اضافه است مفهومش این است که این تیم یا از نظر فهم مربی مشکل دارد و یا از لحاظ قدرت بدنی بازیکنان

وباز به راحتی مشخص بود که تیم حریف و تماشاگرانش تسلیم شده اند و فقط تیر خلاص می خواهند بهرحال استقلال حذف شد یعنی ایران حذف شد

آقای قطبی تا می توانی بیاموزُ بیاموزُ بیاموز تا مبادا باز ایرانی ها اندوهگین شوند.

اماکن دیدنی ایران - جهان

غار رودافشان


در كوهستان البرز مركزي در شهرستان دماوند روستاي سرسبزي وجود دارد با باغات وسيع و
 چشمه سارهاي فراوان و رودي پر آب كه چشمان هر بيننده اي را خيره مي‌سازد ، اين روستا رود افشان نام دارد. در جنوب اين روستا  غار زيبايي خودنمايي مي‌كند به نام غار رودافشان. وقتي از تهران به سمت فيروزكوه خارج مي‌شويم در مسير جاده دماوند  در 45 كيلومتري فيروزكوه به يك جاده فرعي مي‌رسيم به نام جاده سيدآباد كه در سمت راست جاده قرار دارد.پس از طي نيم ساعت راه آسفالت به يك جاده خاكي مي‌رسيم كه پس از نيم ساعت ما را  مستقيما به روستاي رودافشان مي‌رساند. از آنجا پس از گذشتن از يك رود پر آب و پشت سر گذاشتن شيب نسبتا تندي در مدت يك ربع ساعت به دهانه عظيم غاري بر مي‌خوريم كه بزرگي و زيبايي آن  هر بيننده‌اي را متحير مي‌كند .
درون غار ، تاريكي و سكوت محض حكمفرماست و فقط گاهي قطرات آب براي ثانيه‌اي سكوت را مي‌شكند. درون غار پوشيده از مواد آهكي است كه به صورت قنديلهايي از سقف غار آويزان شده است.
غار رودافشان در استان تهران و در
 ۱۱۷ كيلومتري شهر تهران و ۴۵ كيلومتري شهر فيروزكوه و در مجاورت روستايي به همين نام واقع است.غار در دامنه جنوبي دره رودافشان قرار دارد. رودخانه دليچاي در ژرفاي دره جريان دارد و آب درياچه هاي تار و هوير را كه حاصل ذوب يخچال هاي قره داغ است ، به رودخانه حبله رود مي برد. دهانه غار در ارتفاع ۱۸۰۰متري از سطح دريا و در داخل گودي بزرگي به قطر حدودا ۱۰۰متر قرار گرفته است و تنها از لبه گودي قابل مشاهده است . اختلاف ارتفاع دهانه غار و بستر رود حدود ۲۰۰ متر است.
دهانه غار بسيار وسيع و قوسي شكل است و به درازاي
۴۰ متر و بلندي ۱۲متر است.

نخستين تالار عظيم غار به قطر ۸۰ در ۱۰۰متر و بلنداي ۲۵متر بعد از دهانه قرار دارد . به علت استحكام لايه ها اثري از شكستگي و يا سنگ قابل سقوط در آن ديده نمي شود.اين اعتقاد وجود دارد كه هزاران سال قبل رودخانه همسطح دهانه غار بوده و احتمالا قسمتي از آب رودخانه دليچاي وارد دالان هاي غار شده و باعث گسترش و وسعت غار شده است. وجود تعدادي ايوان ساخته شده با سنگچين و مقاديري خرده سفال، نشانه سكونت انسان ها در غار در روزگار گذشته است.تالار دوم پس از يك ديواره سنگچين قرار دارد و داراي ابعادي حدود   ۶۰ در ۵۰ و بلنداي ۲۰ متر است و فاقد هر گونه غارسنگ(ساختارهايي كه در اثر انحلال و رسوبگذاري كاني ها در خلال جريان آب در داخل غار ها ايجاد مي شود،مانند چكيده و چكنده) است.تالار سوم داراي ابعادي در حدود ۵۰ در ۴۰ و بلنداي ۱۵ متر است. سرتاسر اين تالار از چكيده ها و چكنده هاي زيبا و ستون ها و آبشارسنگ هاي خارق العاده است. چكنده هاي نيزه اي و گل كلمي در سرتاسر سقف اين تالار ديده مي شود.در ادامه مسير اصلي غار يك پلكان آهني ما را به دهليزي مي رساند كه دخمه بزرگي به ابعاد 6 در ۴ متر و ارتفاع ۳ متر در انتهاي آن واقع است. يك حوض آب و ستوني در وسط آن دخمه ديده مي شود. اين دخمه را آناهيتا (الهه آبياري و باروري ) نام نهاده اند.در ادامه مسير اصلي پرتگاه هاي فراواني وجود دارد و مسير پس از حدود ۱۶۰متر به دالان انتهايي غار مي رسد كه طول آن ۱۰ متر است و در ارتفاع ۱۷۵۰متري سطح دريا و ۵۰ متر پايين تر از ارتفاع دهانه غار است. طول غار در مسير اصلي حدود ۵۵۰ متر است

 

 

غار کتله‌خور

غار کتله‌خور، که در گویش محلی، مردم منطقه به آن کتل کوتول می‌گویند، غاری است خشکی -آبی، واقع در استان زنجان و در ۸۰ کیلومتری جنوب خدابنده و ۱۷۳ کیلومتری شمال همدان و ۴۱۰ کیلومتری تهران و ۵ کیلومتری شهر کوچک گرماب واقع است.

حدود سال ۱۳۴۳ ه.ش. کوهنوردان بعلت طولانی بودن دهلیز ورودی و کوتاه‌بودن سقف آن و مشکلات عبور و مرور و فقدان جاذبه‌های، غارسنگی بی‌اهمیت جلوه شد ولی در سال ۱۳۶۵ گروهی مجهز از غارنوردان زبده همدان بازدید مفصلی از غار انجام دادند و توانستند شکل‌گیری این غار را به دوران ژوراسیک مربوط دارند یعنی بیش از ۱۲۰ میلیون سال قبل.

ورودی غار یک دهلیز ۴۰۰۰ متری بوده با سقفی کوتاه و فاقد غار سنگ و چند دهلیز فرعی، پس از دهلیز فرعی یک دالان وسیع ۹۵۰ متری با سربالایی‌هایی به ارتفاع ۲ متر و گودالهای خشک قرار دارد که با دوشاخه ۵۰ متری ادامه پیدا می‌کند و پس از عبور از یک سربالایی به تالار وسیعی پوشیده از چکنده و چکیده و ستون می‌رسد. در داخل تالار کوچک بلورین، که به تالار ستونها چسبیده چاهی به عمق ۸ متر قرار دارد که احتمالاً محل خروج آبهای فرورو سازنده غار است.

در حال حاضر این غار به سه بخش فرهنگی، تفریحی و ورزشی تقسیم شده‌است بخش ورزشی آن تنها مورد استفادة غارنوردان و صخره‌نوردان قرار می‌گیرد حدود ۴ کیلومتر است که البته هنوز انتهای آن کشف نشده‌است. بخش تفریحی غار نیز که جهت بازدید عموم مورد استفاده قرار می‌گیرد حدود ۲ کیلومتر مسیر مستقیم است که گفته می‌شود این مسیر تنها ۳/۱ کل غار است. بخش فرهنگی غار نیز در بخش جنوبی آن قرار دارد قسمت اصلی آن دالانی است طبیعی که جهت برگزاری مراسم مختلف مورداستفاده قرار می‌گیرد البته این دالان هیچگونه راه خروجی به بیرون نداشته و راه خروجی آن به صورت مصنوعی کنده شده اما خود دالان تماماً طبیعی بوده‌است.

غارکتله‌خور از لحاظ کیفیت بلورها و قندیلها، زیبایی و تعدد طبقات اولین غار آهکی جهان شناخته شده‌است که توسط سرمایه‌گذاری بخش خصوصی و هزینة شخصی به نام مهندس عالی که مهندس عمران فرمانداری زنجان بودند در طول پنج سال آمادة بهره‌برداری گشت. از بهره‌برداری اولیة این غار چیزی حدود ۱۵ سال می‌گذرد که البته هنوز هم کاوش و فعالیت برای آماده‌سازی سایر قسمت‌های غار برای بازدید ادامه دارد.

یک نکته جالب توجه در رابطه با غار کتله‌خور اینست که شواهد و بررسی‌های انجام شده مؤید این موضوع است که این غار در نهایت به غار علیصدر در همدان متصل می‌شود. همچنین یکی دیگر از عجایب و زیبایی‌های این غار تعدد طبقات آن است که اینگونه غارها در جهان بسیار کم‌نظیر هستند. گمان می‌رود که این غار دارای ۷ طبقه باشد که البته تاکنون تنها ۳ طبقة آن کشف شده‌ است.

حدود ۷۰۰ متر اولیة غار قطری حدود ۷۰ سانتیمتر داشته‌است به‌طوریکه رهنوردان اولیة غار این مسیر ۷۰۰ متری را بصورت سینه‌خیز طی کرده و مسیر خود را با علامتگذاری مشخص کرده‌اند. ۱۰۰ متر ابتدای غار محل زندگی انسان‌های نخستین بوده‌است که این موضوع را اسکلت ۸۰ انسانی که در این محل پیداشده‌است تأیید می‌کند. لازم به ذکر است که این اسکلت‌ها همچنان در این محل نگهداری می‌شوند. این غار دارای بخش‌های دیگری است که به ترتیب می‌توان میدان شیرخوابیده، میدان بیستون، میدان چهل‌ستون، سه‌راهی کوهی، میدان پنج‌شیر، تالار عروس، تونل قندیلی، اتاق عقد، پای فیل، شتر باجهاز، عروس و داماد، میدان شمع، دوجادوگر، نخل سوخته، میدان مریم مقدس و را نام برد. که تمامی این بخش‌ها حاصل تجمع‌های مختلف آهکی است که هرکدام براساس شباهتی که به یکی از اشیاء اطراف ما داشته‌اند به این اسامی خوانده می‌شوند. از ویژگیهای منحصر به فرد این غار می‌توان وجود ستونهای آهکی عظیم را نام برد که حاصل به هم پیوستن استالاکتیت‌ها و استالاگمیت‌های آهکی هستند که باعث شده‌اند که این غار خود نگهدارندة خود باشد یعنی اینکه این ستونهای عظیم نقش نگهدارنده‌هایی را بازی می‌کنند که مانع از فروریختن سقف غار می‌شود.

وجود چشمه‌های آب بسیار زلال در اطراف این غار و حفره‌های متعدد طبیعی هم از ویژگیهای منحصر به فرد این غار است. علاوه بر تمامی این مسائل در غار کتله‌خور همانطور که در قبل آمد می‌توان تجمع‌های متفاوتی مشاهده کرد که یکی از این تجمع‌های زیبا و جالب‌توجه استالاگمیت‌هایی است که بسیار شبیه به عروس و داماد هستند و به همین اسم نامگذاری شده‌اند

این غار درطول ۱۲۰ میلیون سالی که از عمرش می‌گذرد دستخوش تغییر و تحولات بسیاری شده‌است که برخی طبیعی و برخی هم مصنوعی بوده‌است. از تغییرات طبیعی این غار می‌توان شکستگیهای حاصل از زمین‌لرزه‌ها، گسل‌خوردگیها، لغزش‌ها و ریزش‌ها را نام برد.

 

غار يخ مراد



يخ مراد با قنديل‌هاي يخي زيبايش مشهور است كه تا اواسط خردادماه عمر مي كنند.
غار «يخ مراد» در مسير جاده تهران - چالوس در منطقه گچسر و در مكاني به نام آزادبر قرار دارد. برودت غار به اندازه اي است كه تا خرداد ماه نيز مي‌توان قنديل‌هاي يخ را در آن
دید. ارتفاع اين غار از سطح دريا دو هزار و 500 متر است. دهانه غار سه متر پهنا و هشت متر ارتفاع دارد. يخ مراد سه تالار اصلي ، يك بركه يخي و يك آبشار يخي دارد. بهترين فصل ديدن آن اسفند و فروردين است كه قنديل‌ها به زيباترين شكل خود رسيده‌اند.براي رسيدن به غار يخ مراد بايد جاده چالوس را پيش بگيريد. در كيلومتر 60 جاده پس از روستاي نسا در سمت چپ جاده پلي وجود دارد كه به جاده‌اي خاكي مي‌انجامد. پس از طي 12 كيلومتر در اين جاده به يك دو راهي مي‌رسيد. سمت چپ به طرف روستاي آزادبر و سمت راست به طرف دهانه غار است. با يك ساعت پياده روي از اين دوراهي و عبور از روي پلي سيماني كه بر روي رودخانه آزادبر احداث شده است مي توان به مدخل غار رسيد .
 اين غار به دليل وجود يخ دائمي در داخل آن و اعتقاد اهالي آن منطقه به مراد دادن آن، يخ مراد نامگذاري شده است. اين غار به دليل داشتن چاه هايي عمودي در داخل خود احتياط غارنوردان را مي طلبد.
در مدخل غار سنگ بزرگي واقع شده كه براي ورود به غار بايد آن را دور بزنيد. سپس به تالاري مي‌رسيد كه سه راه از آن منشعب مي‌شود. راه اول در سمت راست پس از حدود 20 متر به انتها مي‌‌رسد. راه مياني پس از 50 متر به لبه پرتگاهي مي رسد كه براي داخل شدن به آن بايد از وسايل فني كوهنوردي استفاده كرد.
راه سوم يا راهروي دست چپ كه شاخه اصلي غار است، زيباترين قنديل‌ها را در ماههاي سرد سال دارد. پس از طي حدود 15 متر راه سرازير و لغزنده به شكافي به طول دو متر و عرض يك متر مي‌رسيد كه زير آن پرتگاه عميقي وجود دارد كه با ورقه‌اي آهني پلي روي اين شكاف ايجاد شده است. تالار دوم غار در ادامه راهرو قرار دارد. اين تالار دو برابر تالار اول است، تالار سوم كمي بزرگ‌تر از تالار دوم ولي بسيار مرتفع‌تر است. در پرتگاهي در انتهاي اين تالار بركه اي يخي و آبشاري از يخ وجود دارد.

وضع طبيعي غار:

غار داراي بادگير و هواکشهاي مخفي بي شماري است که هواي خارج با شدت از آنها داخل غار مي شود و بدين سبب هواي آن فوق العاده سرد بوده، و همين امر باعث مي گردد که آبهاي موجود در غار به حال انجماد درآمده و تشکيل توده هاي بزرگ يخ و مخزنهاي وسيع يخي را که قشر بعضي از آنها به 5/1 متر مي رسد، بدهند. يخبندان غار از اسفنذ ماه آغاز و تقريبا تا اواسط بهار سال بعد ادامه دارد و سپس در طول تابستان و پاييز به علت خشکي هوا و عدم جريان آب، يخها شروع به ذوب شدن کرده و روبه کاهش مي رود. غار يخ مراد يکي از پر پيچ و خم ترين غارهايي است که نظير آن به ندرت ديده شده و از اين رو بازديد تمام نقاط آن مستلزم وقت کافي، حوصله و دقت فراوان و در دست داشتن کروکي دقيق و کامل است. اين غار از حيث تزيينات آهکي قابل ملاحظه نيست و جز در چند بخش کوچک چيزي به چشم نمي خورد. ولي روي هم رفته استالاکتيت هاي اسفنجي الوان طبقه زيرزميني و نيز چند قسمت ديگر آن جالب است. نکته قابل توجه اينکه غار يخ مراد در بخشي چهار طبقه بوده و در يک امتداد عمودي به عمق 30 متر، به طور مطبق بر روي هم قرار گرفته است و جزو معدود غارهاي مطبق ايران است.

بستان آباد تبریز-میانه

عین الدین[Eynedin] یکی از روستاهای شهرستان بستان‌آباد و در نزدیکی تیکمه داش دیار شاعر گرانسنگ ترک و فارس استاد شهریار می باشد. در 66 کیلومتری تبریز قرار دارد. حدود 1200 هکتار وسعت دارد. طبق آمار رسمی سال 1385 جمعیت آن 2514 نفر می باشد و تعداد خانوار روستایی در آن 514 می باشد. طبیعتی بکر و دیدنی دارد. کوه های اطراف آن و چشمه سارانش آن را دیدنی تر از همسایگان اطرافش کرده است. برخی بر این عقیده اند که کانون شهر باستانی اوجان در نزدیکی این روستا بوده است. بومی های این روستا می گویند شهر باستانی اوجان که دوبار شاهد زلزله‌ای شدید بوده است در این منطقه مدفون است. حدود ۵۰ سال قبل زلزله ای در نزدیکی کوهی در اطراف این روستا با نام اوچوک داغ روی داد که بعد از آن تکه های شکسته ی سفال ، گودال های تنور مانند و برخی شواهد دیگر که دلیل بر وجود شهر باستانی در آن مکان است، پدیدار گشت. از جاهای دیدنی آن می توان به آل دره سی ، آل دره سی شرشراسی(آبشار دره ی آل)، پری جهان اؤلن داغی، کند چایی، گورستان قدیمی نزدیک کوه اوچوک داغ و بسیاری دیگر می باشد. این منطقه مهاجران بسیاری را پذیرفته است افرادی که از سراب و اردبیل و مناطق اطراف به این دیار قهرمان پرور آمده اند. محصولات عمده ی این روستا که شایسته است آن را شهر بنامیم سیب‌زمینی ، هویج ، خیار و ...می باشد. که اخیراً میوه هایی نظیر سیب نیز به بار می آورند. پرورش ماهی نیز یکی دیگر از منابع درآمد این روستاست. از جمله جاهای دیدنی غیر از موارد ذکر شده می توان به موارد ذیل اشاره کرد: مهرالی داغ ، قوش اوتاران ، آغ داغ ، کوللر، جهنم دره سی ، داشلی بولاق ، باش بولاغ ، و مججی بولاغ اشاره کرد. دیدن آبشارهای اوچ تیره لر ، ائیوز گوزه سی و قره علم خالی از لطف نیست. بلند ترین کوه این روستا قاسیم داغی می باشد . بعد از آن کوه گونئی قوزئی در ردیف دوم قرار دارد.

 

 

 

در باره تخته نرد

فلسفه تخته نرد

  فلسفه پیدایش

30 مهره  :  نشان گر 30 شبانه روز یک ماه           24  خانه  :  نشان گر  24 ساعت شبانه روز 

 4 قسمت زمین  :   4 فصل سال                        5 دست بازی :  5 وقت یک شبانه روز

 2 رنگ سیاه و سپید  : شب و روز                      هر طرف زمین 12 خانه دارد :  12 ماه سال

       تخته نرد  :  کره زمین                         زمین بازی  : اسمان

تاس :   ستاره بخت و اقبال                  گردش تاس ها : گردش ایام

مهره ها:  انسان ها                            گردش مهره در زمین: حرکت انسان ها (زندگی )  

برداشتن مهره در پایان هر بازی : مرگ انسان ها  

  اعداد  تاس  :

      1 : یکتایی  و خداپرستی                                      2 : اسمان  و زمین

3 :  پندار نیک ؛ گفتار نیک ، کردار نیک                   4 : شمال ، جنوب، شرق، غرب

5: خورشید ؛ ماه ، ستاره ، اتش ، رعد                  6 :  شش روز افرینش

 

زیباترین آرایش برای...

The best cosmetic for lips is truth
زیباترین آرایش برای لبان شما راستگویی

for voice is pray 
برای صدای شما دعا به درگاه خداوند

for eyes is pity
برای چشمان شما رحم و شفقت

for hands is charity
برای دستان شما بخشش

for heart is love 
برای قلب شما عشق

and for life is friendship 
و برای زندگی شما دوستی هاست

 No one can go back and make a new start 
هیچ کس نمیتونه به عقب برگرده و همه چیز را از نو شروع کنه

Anyone can start from now and make a brand new  ending
ولی هر کسی میتونه از همین حالا عاقبت خوب و جدیدی را برای خودش رقم بزنه

 God didn't promise days without pain 
خداوند هیچ تضمین و قولی مبنی بر این که حتما روزهای ما بدون غم بگذره

laughter without sorrow , sun without rain,
خنده باشه بدون هیچ غصه ای، یا خورشید باشه بدون هیچ بارونی، نداده

but He did promise strength for the day, comfort for the tears
ولی یه قول رو به ما داده که اگه استقامت داشته باشیم در مقابل مشکلات،
تحمل سختی ها رو برامون آسون میکنه

and light for the way
و چراغ راهمون میشه

 

Disappointments are like road bumps, they slow  you down a bit

نا امیدی ها مثل دست اندازهای یک جاده میمونن
ممکنه باعث کم شدن سرعتت در زندگی بشن

but you enjoy the smooth road afterwards 
ولی در عوض بعدش از یه جاده صاف و بدون دست انداز بیشتر لذت خواهی برد

Don't stay on the bumps too long 
بنابر این روی دست اندازها و ناهمواریها خیلی توقف نکن

Move on 
به راهت ادامه بده

 

When you feel down because you didn't get what  you want just sit tight 
and be happy
وقتی احساس شکست میکنی که نتونستی به اون چیزی که می خواستی برسی
ناراحت نشو

because God has thought of something better to  give you
حتما خداوند صلاح تو رو در این دونسته و برات آینده بهتری رو رقم زده


 


When something happens to you ,good or bad, وقتی یه اتفاق خوب یا بد برات میافته همیشه

consider what it means
دنبال این باش که این چه معنی و حکمتی درش نهفته هست

 

There's a purpose to life's events 
برای هر اتفاق زندگی دلیلی وجود دارد

to teach you how to laugh more or not to cry too  hard
که به تو میآموزد که چگونه بیشتر شاد زندگی کنی و کمتر غصه بخوری

 

You can't make someone love you

تو نمیتونی کسی رو مجبور کنی که تو رو دوست داشته باشه

all you can do is be someone who can be loved 
تمام اون کاری که میتونی انجام بدی
اینه که تبدیل به آدمی بشی که لایق دوست داشتن هست

the rest is up to the person to realize your worth
و عاقبت کسی پیدا خواهد شد که قدر تو رو بدونه

 

It's better to lose your pride to the one you love
بهتره که غرورت رو به خاطر کسی که دوست داری از دست بدی تا این که

than to lose the one you love because of pride 
کسی رو که دوست داری به خاطر غرورت از دست بدی


 

We spend too much time looking for the right  person to love 
ما معمولا زمان زیادی رو صرف پیدا کردن آدم مناسبی برای دوست داشتن

or finding fault with those we already love 
یا پیدا کردن عیب و ایراد کسی که قبلا دوستش داشتیم میکنیم

when instead
باید به جای این کار

we should be perfecting the love we give

در عشقی که داریم ابراز میکنیم کامل باشیم

 

Never abandon an old friend 
هیچوقت یه دوست قدیمیت رو ترک نکن

You will never find one who can take their place

چون هیچ زمانی کسی جای اون رو نخواهد گرفت


 

When people talk behind your back, what does it  mean?
وقتی مردم پشت سرت حرف میزنن چه مفهومی داره ؟

Simple ! It means that you are two steps ahead of them
خیلی ساده ! یعنی این که تو دو قدم از اون ها جلوتری

So, keep moving ahead in Life

 

داستانهای کوتاه- جذاب- آموزنده- شیرین-زیبا

مرد کور

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: «من کور هستم لطفا کمک کنید.»

روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

« امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! »



وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید؛ خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد؛ باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش، و روحتان مایه بگذارید؛ این رمز موفقیت است.... لبخند بزنید!



******* ******* ******* ******* ******* ******* *******

 

یکی از بستگان خدا

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی..
پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.
در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد...

-آهای، آقا پسر!

 

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: شما خدا هستید؟

 

-نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

-آهان، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!


  ******* ******* ******* ******* ******* ******* *******

 

اشتباه فرشتگان

  درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده مي شود.  پس از اندك زماني دادِ شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد: جاسوس مي فرستيد به جهنم؟!

-از روزي كه اين آدم به جهنم آمده، مدام در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و عرصه را به من تنگ کرده است.

سخن درويش
 اين چنين بود:

با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به جهنم افتادي، شيطان تو را به بهشت باز گرداند.

 

  ******* ******* ******* ******* ******* ******* *******
 

نخستين درس مهم - زن نظافتچى

 

من دانشجوى سال دوم بودم. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سؤال اين بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چيست؟»
من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا بايد می‌دانستم؟
من برگه امتحانى را تحويل دادم و سؤال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سؤال کرد آيا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنيد لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.
من اين درس را هيچگاه فراموش نکرده‌ام.

 

  ******* ******* ******* ******* ******* ******* *******

دومين درس مهم - کمک در زير باران 
 

يک شب، حدود ساعت ٥/١١ بعدازظر، يک زن مسن سياه پوست آمريکايى در کنار يک بزرگراه و در زير باران شديدى که می‌باريد ايستاده بود. ماشينش خراب شده بود و نيازمند استفاده از وسيله نقليه ديگرى بود. او که کاملاً خيس شده بود دستش را جلوى ماشينى که از روبرو می‌آمد بلند کرد. راننده آن ماشين که يک جوان سفيدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته بايد توجه داشت که اين ماجرا در دهه ١٩٦٠ و اوج تنش‌هاى ميان سفيدپوستان و سياه‌پوستان در آمريکا بود. مرد جوان آن زن سياه‌پوست را به داخل ماشينش برد تا از زير باران نجات يابد؛ بعد مسيرش را عوض کرد و به ايستگاه قطار رفت و از آنجا يک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود. 
  زن که ظاهراً خيلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسيد. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست. با کمال تعجب ديد که يک تلويزيون رنگى بزرگ برايش آورده‌اند. يادداشتى هم همراهش بود با اين مضمون:
«از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کرديد بسيار متشکرم. باران نه تنها لباس‌هايم، که روح و جانم را هم خيس کرده بود. تا آنکه شما مثل فرشته نجات سر رسيديد. به دليل محبت شما، من توانستم در آخرين لحظه‌هاى زندگى همسرم و درست قبل از اين که چشم از اين جهان فرو بندد در کنارش باشم. به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بی‌شائبه به ديگران دعا می‌کنم.»

ارادتمند؛ خانم ....

 

سومين درس مهم - هميشه کسانى که خدمت می‌کنند را به ياد داشته باشيد

بستنی


  در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
 

پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟ 

خدمتکار گفت: ٥٠ سنت

پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد: بستنى خالى چند است؟

خدمتکار با توجه به اينکه تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت: ٣٥ سنت

پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت: براى من يک بستنى بياوريد.

خدمتکار يک بستنى آورد و صورتحساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت...

  پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت.

  هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود!
 

يعنى او با پول‌هايش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد، امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمی‌ماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود!

      ******* ******* ******* ******* ******* ******* *******

  چهارمين درس مهم - مانعى در مسير

در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را در يک جاده اصلى قرار داد.. سپس در گوشه‌اى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آن‌ها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند؛ امّا هيچيک از آنان کارى به سنگ نداشتند!

  سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش را زمين گذاشت و شانه‌اش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ريختن‌هاى زياد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کيسه‌اى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. کيسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه که اين سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند.

  آن مرد روستايى چيزى را می‌دانست که بسيارى از ما نمی‌دانيم!

طرح هدف مندکردن یارانه ها

 داستان از این قراره که منصور دوانیقی خلیفه دوم عباسی بعد  از انتقال پایتخت به بغداد تصمیم گرفت برای دفاع از این شهر دور اونو دیوار بکشه .  اما دلش نمی خواست پول ساختن دیوارو از جیب خودش بده . بنابر این تصمیم خاصی اتخاذ کرد . اون در شهر اعلام کرد که قراره سرشماری بشه و هر کس به تعداد اعضای  خانواده یک سکه نقره دریافت خواهد کرد . مردم که هم طمع کار شده بودند و هم از بس به اعوامل خلیفه مالیات داده بودند خسته شده بودند وقتی مامور ثبت میومد ، اعضای خانواده رو زیاد میگفتند. مثلا اونی که اعضای خانوادش 4 نفر بودند تعداد رو 8 نفر میگفت و 8 سکه نقره میگرفت .  و مامور ثبت بعد از دادن 8 سکه نقره  ، یه پلاک رو سر در خونه نصب میکرد و تعداد اعضای خانواده رو روی اون حک میکردند . خلاصه بعد از اتمام سر شماری مردم سخت خوشحال بودند که سر منصورو کلاه گذاشتن . اما بلافاصله بعد از اتمام سر شماری خلیفه حکمی صادر کرد که : به منظور حفظ مملکت و دفاع از کیان کشور و ایجاد امنیت ما خلیفه مسلمین تصمیم گرفتیم که بر گرداگرد شهر دیوار بکشیم . بنابر این هر یک از سکنه شهر میبایست برای تامین امنیت یک سکه طلا پرداخت نماید .  بیچاره مردم شهر تازه فهمیدند چه خبره. حالا اونی که تعداد اعضای خانواده رو زیاد گفته بود و یک سکه نقره گرفته بود بایستی به ازای اون یه نفر یه سکه طلا که قیمتش بیشتر از سکه نقره بود می پرداختند .

درخشش کاذب


یك روز صبح به همراه یكی از دوستان آرژانتینی ام در بیابان «موجاوه» قدم می زدیم كه چیزی را دیدیم كه در افق می درخشید.
هرچند مقصود ما رفتن به یك «دره» بود، برای دیدن آن چه آن درخشش را از خود باز می تاباند، مسیر خود را تغییر دادیم.
تقریباً یك ساعت در زیر خورشیدی كه مدام گرم تر می شد راه رفتیم و تنها هنگامی كه به آن رسیدیم توانستیم كشف كنیم كه چیست.
یك بطری نوشابه خالی بود.
غبار صحرایی در درونش متبلور شده بود.

از آن جا كه بیابان بسیار گرم تر از یك ساعت قبل شده بود، تصمیم گرفتیم دیگر به سمت «دره» نرویم.
به هنگام بازگشت فكر كردم چند بار به خاطر درخشش كاذب راهی دیگر، از پیمودن راه خود باز مانده ایم؟
اما باز فكر كردم: اگر به سمت آن بطری نمی رفتیم چطور می فهمیدیم فقط درخششی كاذب است؟
«پائولو كوئیلو»

پس نتیجه می گیریم كه هر شكست لااقل این فایده را دارد، كه انسان یكی از راههایی را كه به شكست منتهی می شود می شناسد

خدايا شکرت

روی نیمکت پارک نشسته بود و به لباسهای کهنه فرزندش و تفاوت او با بچه های دیگر نگاه می کرد، ماشین گران قیمتی جلو پارک ایستاد و مرد شیک پوشی از آن پیاده شد و با احترام در ماشین را برای همسرش که پسرکی در آغوش داشت باز کرد. با حسرت به آنها نگاه کرد و از ته دل آه کشید. آنها کودک را روی تاب گذاشتند. خدایا! چه می دید! پسرک عقب مانده ذهنی بود. با نگاه به جستجوی فرزندش پرداخت، او را یافت که با شادی از پله های سرسره بالا می رفت. چشمانش را بست و از ته دل خدا را شکر کرد

 

------------ --------- --------- -------

بيمارستان و عشق

از لحظه اي که در يکي از اتاق هاي بيمارستان بستري شده بودم، زن و شوهري در تخت روبروي من مناقشه بي پاياني را ادامه مي دادند.

زن مي خواست از بيمارستان مرخص شود و شوهرش مي خواست او همان جا بماند.

از حرف هاي پرستارها متوجه شدم که زن يک تومور دارد و حالش بسيار وخيم است. در بين مناقشه اين دو نفر کم کم با وضيعت زندگي آنها آشنا شدم.

يک خانواده روستائي ساده بودند با دو بچه. دختري که سال گذشته وارد دانشگاه شده و يک پسر که در دبيرستان درس مي خواند و تمام ثروتشان يک مزرعه کوچک، شش گوسفند و يک گاو است.

در راهروي بيمارستان يک تلفن همگاني بود و هر شب مرد از اين تلفن به خانه شان زنگ مي زد. صداي مرد خيلي بلند بود و با آن که در اتاق بيماران بسته بود، اما صدايش به وضوح شنيده مي شد. موضوع هميشگي مکالمه تلفني مرد با پسرش هيچ فرقي نمي کرد: «گاو و گوسفند ها را براي چرا برديد؟ وقتي بيرون مي رويد، يادتان نرود در خانه را ببنديد. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشيد. حال مادر دارد بهتر مي شود. بزودي برمي گرديم...»

چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را براي انجام عمل جراحي زن آماده کردند. زن پيش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالي که گريه مي کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحني مطمئن و دلداري دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «اين قدر پرچانگي نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمي درهم رفت.
بعد از گذشت ده ساعت که زيرسيگاري جلوي مرد پر از ته سيگار شده بود، پرستاران، زن بي حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحي با موفقيت انجام شده بود. مرد از خوشحالي سر از پا نمي شناخت و وقتي همه چيز روبراه شد، بيرون رفت و شب ديروقت به بيمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب هاي گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشاي او شد که هنوز بي هوش بود.
صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمي توانست حرف بزند، اما وضعيتش خوب بود. از اولين روزي که ماسک اکسيژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن مي خواست از بيمارستان مرخص بشود و مرد مي خواست او همان جا بماند.
همه چيز مثل گذشته ادامه پيدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ مي زد. همان صداي بلند و همان حرف هايي که تکرار مي شد. روزي در راهرو قدم مي زدم. وقتي از کنار مرد مي گذشتم داشت مي گفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ يادتان نرود به آنها برسيد. حال مادر به زودي خوب مي شود و ما برمي گرديم.»
نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب ديدم که اصلا کارتي در داخل تلفن همگاني نيست. مرد درحالي که اشاره مي کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا اين که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: «خواهش مي کنم به همسرم چيزي نگو. گاو و گوسفندها را قبلا براي هزينه عمل جراحيش فروخته ام. براي اين که نگران آينده مان نشود، وانمود مي کنم که دارم با تلفن حرف مي زنم.»
در آن لحظه متوجه شدم که اين تلفن براي خانه نبود، بلکه براي همسرش بود که بيمار روي تخت خوابيده بود. از رفتار اين زن و شوهر و عشق مخصوصي که بين شان بود، تکان خوردم. عشقي حقيقي که نيازي به بازي هاي رمانتيک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم مي کرد.

لنگه کفش
پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت می رفت.
به علت بی توجهی یک لنگه کفش ورزشی وی از پنجره قطار بیرون افتاده بود.
مسافران دیگر برای پیرمرد تاسف می خوردند.
ولی پیرمرد بی درنگ لنگه ی دیگر کفشش را هم بیرون انداخت.
همه تعجب کردند.
پیرمرد گفت که یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف می شود ولی اگر کسی یک جفت کفش نو بیابد، چه قدر خوشحال خواهد شد.
آدمی همواره می تواند از سختی ها، شادمانی بیافریند و با آنچه از دست داده است فرصت سازی نماید

آرزوهایی که حرام شدند
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم.
لستر هم با زرنگی آرزو کرد دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد بعد با هر کدام از این سه آرزو سه آرزوی دیگر آرزو کرد آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی بعد با هر کدام از این دوازده آرزو سه آرزوی دیگر خواست که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا ...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد برای خواستن یه آرزوی دیگر تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به ...۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن جست و خیز کردن و آواز خواندن و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر بیشتر و بیشتر در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند عشق می ورزیدند و محبت میکردند لستر وسط آرزوهایش نشست آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا و نشست به شمردنشان تا ......
پیر شد و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند آرزوهایش را شمردند حتی یکی از آنها هم گم نشده بود همشان نو بودند و برق میزدند.
بفرمائید چند تا بردارید به یاد لستر هم باشید که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد!!

 

آرامش واقعی
پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند.
نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.
اولی ، تصویر دریاچه ی آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود.
در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید، و اگر دقیق نگاه می کردند، در گوشه ی چپ دریاچه، خانه ی کوچکی قرار داشت، پنجره اش باز بود، دود از دودکش آن بر می خواست، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.

تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد.
اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود.
آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود، و ابرها آبستن آذرخش، تگرگ و باران سیل آسا بود.
این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند، هماهنگی نداشت.
اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد، در بریدگی صخره ای شوم، جوجه پرنده ای را می دید.
آنجا، در میان غرش وحشیانه ی طوفان ، جوجه گنجشکی ، آرام نشسته بود.

پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ی جایزه ی بهترین تصویر آرامش، تابلو دوم است.
بعد توضیح داد :
آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است

(ارسالی از دوستان خوبم آقایان پرویز قاسمی و حمیدرضا حسینی)

قدرت اندیشه

 

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.

تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .

پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : 

پسرعزیزم  حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم

من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی . دوستدار تو پدر

  پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

  4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .

پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟

  پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

 

قدرت اسلام


 *هنگامی که فرانسوا میتران در سال 1981میلادی زمام امور فرانسه را بر عهده گرفت،ازمصر تقاضا شد تا جسد مومیایی شده فرعون برای برخی آزمایشها و تحقیقات از مصر به فرانسه منتقل شود . *

**

*هنگامی که هواپیمای حامل بزرگترین طاغوت تاریخ در فرانسه به زمیننشست،بسیاری از مسئولین کشور فرانسه و از جمله رئیس دولت و وزرایش در فرودگاه حاضر شده و از جسد طاغوت استقبال کردند
پس از اتمام مراسم،جسد فرعون به مکانی با شرایط خاص در مرکز آثار فرانسه انتقال داده شد تا بزرگترین دانشمندان باستانشناس به همراه بهترین جراحان و کالبد شکافان فرانسه،آزمایشات خود را بر روی این جسد و کشف اسرار متعلق به آن شروع کنند . *

*رئیس این گروه تحقیق و ترمیم جسد یکی از بزرگترین دانشمندان فرانسه بنام پروفسور موریس بوکای بود که برخلاف سایرین که قصد ترمیم جسد داشتند،
او در صدد کشف راز و چگونگی مرگ این فرعون بود .تحقیقات پرفوسور بوکای
همچنان ادامه داشت تا اینکه در ساعات پایانی شب نتایج نهایی ظاهر شد بقایای نمکی که پس
از ساعتها تحقیق بر جسد فرعون کشف شد دال بر این بود که او در دریا غرق شده و مرده است و پس از خارج
کردن جسد او از دریا برای حفظ جسد،آن را مومیایی کرده اند . اما مسئله ی غریب و آنچه باعث تعجب بیش از حد پروفسور بوکای شده
بود این مسئله بود که چگونه این جسد سالمتر از سایر اجساد باقی مانده است در حالی که این جسد از دریا بیرون کشیده شده است.

پروفسور موریس بوکای در حال آماده کردن گزارش نهایی در مورد کشف جدید (مرگ فرعون بوسیله غرق شدن در دریا و مومیایی جسد او بلافاصله پس از بیرون کشیدن از دریا ) بود که یکی از حضار در گوشی به یادآور شد که برای انتشار نتیجه تحقیق عجله نکند،*

*
چرا که نتیجه تحقیق کاملا مطابق با نظر مسلمانان در مور غرق شدن فرعون است.

ولی موریس بوکای بشدت این خبر را رد کرده و آن را بعید دانست. او بر این عقیده بود که رسیدن به چنین نتیجه ی بزرگی ممکن نیست مگر با پیشرفت علم و با استفاده از امکانات دقیق و پیشرفته کامپیوتری.
در جواب او یکی از حضار بیان کرد که قرآنی که مسلمانان به آن ایمان دارند قصه غرق شدن فرعون و سالم ماندن جثه‌ی او بعد از مرگ را خبر داده است. *

*حیرت و سردرگمی پروفسور دوچندان شد و از خود سوال می‌کرد که چگونه این امر ممکن است با توجه به اینکه این مومیایی در سال 1898م و تقریبا درحدود دویست سال قبل کشف شده است، در حالی که قرآن مسلمانان قبل از 1400 سال پیدا شده است؟
چگونه با عقل جور در می آید در حالی که نه عرب و نه هیچ انسان دیگری از مومیایی شدن فراعنه توسط مصریان قدیم آگاهی نداشته و زمان زیادی از کشف این مسئله نمیگذرد؟ *
**

*
موریس بوکای تمام شب به جسد مومیایی شده زل زده بود و در مورد سخن دوستش فکر میکرد که چگونه قرآن مسلمانان درمورد نجات جسد بعد از غرق سخن می‌گوید در حالی که کتاب مقدس آنها از غرق شدن فرعون در هنگام دنبال کردن موسی سخن میگوید اما از
نجات جسد هیچ سخنی بمیان نمیآورد.. و با خود میگفت آیا امکان دارد این مومیایی همان فرعونی باشد که موسی را دنبال میکرد؟ *

*و آیا ممکن است که محمد هزار سال قبل از این قضیه خبر داشته است؟
 او در همان شب تورات و انجیل را بررسی کرد اما هیچ ذکری از نجات جسد فرعون به میان نیاورده بودند.
پس از اتمام تحقیق و ترمیم جسد فرعون، آن را به مصر باز گرداندند ولی موریس بوکای خاطرش آرام نگرفت تا اینکه تصمیم به سفر
کشورهای اسلامی گرفت تا از صحت خبر در مورد ذکر نجات جسد فرعون توسط قرآن اطمینان حاصل کند. یکی از مسلمانان قرآن را باز کرد و این آیه را برای او تلاوت  نمود:

{فَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَةً وَإِنَّ
کَثِیراً مِنَ النَّاسِ عَنْ آیَاتِنَا لَغَافِلُونَ} [یونس:92]

**امروز فقط بدن تو را نجات میدهیم تا برای افراد پس از خودت درسی باشد. هر چند خیلی از مردم از آیات ما غافلند...**
 *
*این آیه او را بسیار تحت تآثیر قرار داد و لرزه بر اندام او انداخت و با صدای بلند فریاد زد:
من به اسلام داخل شدم و به این قرآن ایمان آوردم.

موریس بوکای بار تغییرات بسیاری در فکر و اندیشه و آیین به فرانسه بازگشت و دهها سال در مورد تطابق حقائق علمی کشف شده ذر عصر جدید با آیه های قرآن تحقیق کرد و حتی یک مورد از آیات قرآن را نیافت که با حقایق ثابت علمی تناقض داشته باشد.*

*وبر ایمان او به کلام الله جل جلاله افزوده شد (لا یأتیه الباطل من بین یدیه ولا من خلفه تنزیل من حکیم حمید).حاصل تلاش سالها تحقیق این دانشمند فرانسوی کتابی بود بنام( قرآن و تورات وانجیل و علم بررسی کتب مقدس در پرتو علوم جدید).

 

دلیل جالب برای اینکه چرا خانم ها  از همسران‌شان عقب‌تر راه می‌روند!

خانم باربارا والترز مجری  بسیار سرشناس تلویزیون های معتبر آمریكااخیرا  سفری به كابل داشت ملاحظه كرد كه هنوز هم زنان پشت سر همسران خود قدم بر می‌دارند و علی رغم كنار زدن رژیم طالبان، زنان شادمانه سنت قدیمی‌را پاس می‌دارند.

خانم والترز به یكی از این زنان نزدیك شده و می‌پرسد: چرا شما زنان اینقدر خوشحالید از اینكه سنت دیرین را كه زمانی برای از میان برداشتنش تلاش می‌كردید همچنان ادامه می‌دهید؟

این زن مستقیم به چشمان خانم والترز خیره شده و می‌گوید: بخاطر مین‌های زمینی!!

نتیجه اخلاقی این داستان: مهم نیست كه به چه زبانی حرف بزنید و یا به كجا بروید پشت سر هر مردی یك زن باهوش قرار دارد.

ماهیگیری و ایمان

دو مرد در کنار درياچه اي مشغول ماهيگيري بودند                                          

 يکي                                                                    

 از آنها ماهيگير با تجربه و ماهري بود اما ديگري ماهيگيری

نميدانست. هر بار که مرد با تجربه يک ماهي

بزرگ مي گرفت ، آنرا در ظرف يخي که در کنار دستش بود مي انداخت تا ماهي ها تازه

 بمانند ، اما ديگري به محض گرفتن يک ماهي بزرگ آنرا به دريا پرتاب مي کرد .

ماهيگير با تجربه از اينکه مي ديد آن مرد چگونه ماهي

 را از دست مي دهد بسيار متعجب بود . لذا پس از مدتي از او پرسيد                                                :

                                  - چرا ماهي هاي به اين بزرگي را به دريا پرت مي کني مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است                                                          !

گاهي ما نيز همانند همان مرد ، شانس هاي بزرگ ، شغل

 هاي بزرگ ، روياهاي بزرگ و فرصت هاي بزرگي را که خداوند به ما ارزاني مي دارد را

 قبول نمي کنيم . چون ايمانمان کم است  

خداوند هيچگاه چيزي را که شايسته آن

 نباشي به تو نمي دهد .

اين بدان معناست که با اعتماد به نفس

 کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار مي دهد استفاده کني

هيچ چيز براي خدا غير ممکن نيست .

به ياد داشته

 باش

:

به خدايت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ

 است ،

به مشکلاتت بگو که چقدر خدايت بزرگ

 است

     دیوانه تر از بهلول      

آورده اند که خلیفه هارون الرشید در یکی از اعیاد رسمی با زبیده زن خود نشسته و مشغول بازی شطرنج بودند.
بهلول بر آنها وارد شد او هم نشست و به تماشای آنها مشغول شد.
در آن حال صیادی زمین ادب را بوسه داد و ماهی بسیار فربه قشنگی را جهت خلیفه آورده بود.

هارون در آن روز سر خوش بود امر نمود تا چهار هزار درهم به صیاد انعام بدهند.
زبیده به عمل هارون اعتراض نمود و گفت : این مبلغ برای صیادی زیاد است به جهت اینکه تو باید هر روز به افراد لشگری و کشوری انعام بدهی و چنانکه تو به آنها از این مبلغ کمتر بدهی خواهند گفت که ما به قدر صیادی هم نبودیم و اگر زیاد بدهی خزینه تو به اندک مدتی تهی خواهد شد.

هارون سخن زبیده را پسندیده و گفت الحال چه کنم؟
گفت صیاد را صدا کن و از او سوال نما این ماهی نر است یا ماده؟
اگر گفت نر است بگو پسند مانیست و اگر گفت ماده است باز هم بگو پس ند ما نیست و او مجبور می شود ماهی را پس ببرد و انعام را بگذارد.
بهلول به هارون گفت : فریب زن نخور مزاحم صیاد نشو ولی هارون قبول ننمود.

صیاد را صدا زد و به او گفت : ماهی نر است یا ماده ؟
صیاد باز زمین ادب بوسید و عرض نمود این ماهی نه نر است نه ماده بلکه خنثی است.

هارون از این جواب صیاد خوشش آمد و امر نمود تا چهار هزار درهم دیگر هم انعام به او بدهند.
صیادپولها را گرفته، در بندی ریخت و موقعی که از پله های قصر پایین می رفت یک درهم از پولها به زمین افتاد.
صیاد خم شد و پول را برداشت.
زبیده به هارون گفت : این مرد چه اندازه پست همت است که از یک درهم هم نمی گذرد.
هارون هم از پست فطرتی صیاد بدش آمد و او را صدازد و باز بهلول گفت : مزاحم او نشوید.

هارون قبول ننمود و صیاد را صدا زد وگفت : چقدر پست فطرتی که حاضر نیستی حتی یک درهم از این پولها قسمت غلامان من شود.

صیاد باز زمین ادب بوسه زد و عرض کرد : من پست فطرت نیستم.
بلکه نمک شناسم و از این جهت پول را برداشتم که دیدم یک طرف این پول آیات قرآن و سمت دیگر آن اسم خلیفه است و چنانچه روی زمین بماند شاید پا به آن نهند و از ادب دور است.

خلیفه باز از سخن صیاد خوشش آمد و امر نمود چهار هزار درهم دیگر هم به صیاد انعام دادند.
هارون به بهلول گفت : من از تو دیوانه ترم به جهت اینکه سه دفعه مرا مانع شدی من حرف تو را قبول ننمودم و حرف آن زن را به کار بستم و این همه متضرر شدم

 هدیه به مادر

مردی مقابل گل فروشی ایستاده بود و میخواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه میکرد.
مرد نزدیک رفت و از او پرسید: دختر خوب چرا گریه میکنی؟
دختر در حالی که گریه میکرد، گفت: میخواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی ... فقط 75 سنت دارم، درحالی که گل رز 2 دلار میشود.
مرد لبخند زد و گفت: با من بیا، من برای تو یک شاخه گل رز قشنگ میخرم .

وقتی از گلفروشی خارج میشدند، مرد به دختر گفت: مادرت کجاست؟

 میخواهی ترا برسانم؟
دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به طرف قبرستان اشاره کرد.
مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.

مرد دلش گرفت و طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.

آیا واقعا زن بلا است؟

زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت.
شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد ...
در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید : چی‌ شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟!
شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت:هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته...؟!
زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه
شوهرش ادامه داد: یادته پدرت که فکر میکردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیرکرد ؟!
زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود!

در اوج قدرت انسان باش

اتاق بزرگی بود که هیچکس حوصله نظافت کردنش را نداشت. دوستان دیگر هم میدانستند که این اتاق کثیف و نا منظم است و روز به روز پر از آشغال و ...میشود. ولی هیچکدام حاضر نبودند که ذره ای از  وقت خود را برای نظافت این اتاق صرف کنند ! با خود گفتم : ! اگر من هم به اینان بگویم باز فایده ای ندارد ! چون دوستانم خودشان میدانند  ! اصلا میدانند که چه اوضاعی ست ! زندگی شان در این اتاق است ! ولی باز توجه ای نمیکنند و گفتنه من هم دردی را دوا نمیکند ، پس تصمیم گرفتم که عمل کنم ! شروع کردم به نظافت و تمییزکاری  خلاصه مشغول بودم حسابی ! هووو این همه آشغال !!! ولی جالب است که فقط اراده میخواهد ! و هر کارِ به نظر سنگینی آسان میشود ! ما فقط شلوغی و غبارها و ظواهر را که میبینیم ! ناگهان سست میشویم ! ولی اگر اراده کنیم نتیجه اش را هم میبینیم !

به ! موکت را که بلند کردم ، آنجا هم آشغال بود ! برگه ای گرد گرفته و کثیف را از زیر موکت بلند کردذم ! دیدم روی آن بسیار ساده و با دست خط معمولی نوشته شده : در اوج قدرت انسان باش .... گرد و غبارش را گرفتم و تمییزش کردم و زدم به دیوار ! برای نگاه کردن ! یادم نیست این جمله از کیست !؟ ولی بسیار آشنا بود ... تکان دهنده بود... انسان باش انسان باش انسان باش... با خود گفتم در هر جا که هستی انسان باش در هر موقعیتی در هر شرایطی در هر مقامی و در هر مکانی و در هر .... به نظافتم ادامه دادم  ، دوستان دیدند و پسندیدن و گفتند : همه با هم ...

مدیریت چوپانی

روزی مردی سعی داشت تا بره مورد علاقه اش را داخل خانه ببرد.او را از پشت هل میداد ولی بره پاهایش را محکم یه زمین فشار میداد و از دست او فرار میکرد. خدمتکار منزل وقتی این وضع را دید نزدیک رفت و انگشتش را داخل دهان بره گذاشت.بره شروع به مکیدن انگشت کرد و دنیال خدمتکار داخل خانه رفت!!!

مرد از این اتفاق ساده درس بزرگی آموخت.

 فهمید که :

برای تاثیر گذاشتن بر دیگران ابتدا باید خواسته های آنها را درک کرد!

نذرچوپانی

 

چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.
از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت،
خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.
دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند.
در حال مستاصل شد ....

از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت: ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.
قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت.

گفت: ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی...
نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم...
قدری پایین تر آمد.
وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت:ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می کنی؟
آنهار ا خودم نگهداری می کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم.

وقتی کمی پایین تر آمد گفت:
بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد حسابی چه کشکی چه پشمی؟
ما از هول خودمان یک غلطی کردیم
غلط زیادی که جریمه ندارد.

پــــــــــــازل

پدر داشت روزنامه می خواند پسر که حوصله اش سر رفته بود پیش پدرش رفت و گفت : پدر بیا بازی کنیم
پدر که بی حوصله بود چند تکه از روزنامه که عکس نقشه دنیا بود تکه تکه کرد و به پسرش داد و گفت برو درستش کن.
پسر هم رفت و بعد از مدتی عکس را به پدرش داد.
پدر دید پسرش نقشه جهان رو کاملاً درست جمع کرده از او پرسید که نقشه جهان رو از کجا یاد گرفتی؟
پسر گفت : من عکس اون آدم پشت صفحه رو درست کردم، وقتی آدمها درست بشن دنیا هم درست میشه.

 

 نامه ای به خدا

اين ماجراي واقعي در مورد شخصي به نام نظرعلي طالقاني است که در زمان ناصرالدين شاه طلبه اي در مدرسه ي مروي تهران بود و بسيار بسيار آدم فقيري بود. آن قدر فقير بود که شب ها مي رفت دوروبر حجره هاي طلبه ها مي گشت و از توي آشغال هاي آن ها چيزي براي خوردن پيدا مي کرد.
يک روز نظرعلي به ذهنش مي رسد که براي خدا نامه اي بنويسد.نامه ي او در موزه ي گلستان تهران تحت عنوان "نامه اي به خدا" نگهداري مي شود.

مضمون اين نامه :

بسم الله الرحمن الرحيم
خدمت جناب خدا!
سلام عليکم
اينجانب بنده ي شما هستم.
از آن جا که شما در قران فرموده ايد:
"
ومامن دابه في الارض الا علي الله رزقها"
«
هيچ موجودزنده اي نيست الا اينکه روزي او بر عهده ي من است
من هم جنبنده اي هستم از جنبندگان شما روي زمين.
در جاي ديگر از قران فرموده ايد:
"
ان الله لا يخلف الميعاد"
«
مسلما خدا خلف وعده نميکند
بنابراين اينجانب به جيزهاي زير نياز دارم:

1-
همسري زيبا ومتدين
2-
خانه اي وسيع
3-
يک خادم
4-
يک کالسکه و سورچي
5-
يک باغ
6-
مقداري پول براي تجارت
لطفا بعد از هماهنگي به من اطلاع دهيد.
مدرسه مروي-حجره ي شماره ي 16-نظرعلي طالقاني

نظرعلي بعد از نوشتن نامه با خودش فکر کرد که نامه را کجا بگذارم؟ مي گويد،مسجد خانه ي خداست.پس بهتره بگذارمش توي مسجد. مي رود به مسجد امام در بازار تهران(مسجد شاه آن زمان) نامه را در مسجد در يک سوراخ قايم ميکنه و با خودش ميگه: حتما خدا پيداش ميکنه! او نامه را پنجشنبه در مسجد مي ذاره. صبح جمعه ناصرالدين شاه با درباري ها مي خواسته به شکار بره. کاروان او ازجلوي مسجد مي گذشته، از آن جا که به قول پروين اعتصامي

"
نقش هستي نقشي از ايوان ماست

آب و باد وخاک سرگردان ماست"
ناگهان به اذن خدا يک بادتندي شروع به وزيدن مي کنه نامه ي نظرعلي را روي پاي ناصرالدين شاه مي اندازه. ناصرالدين شاه نامه را مي خواند و دستور مي دهد که کاروان به کاخ برگردد. او يک پيک به مدرسه ي مروي مي فرستد، و نظرعلي را به کاخ فرا مي خواند. وقتي نظرعلي را به کاخ آوردند ،دستور مي دهد همه وزايش جمع شوند و مي گويد: نامه اي که براي خدا نوشته بودند،ايشان به ما حواله فرمودند .پس ما بايد انجامش دهيم. و دستور مي دهد همه ي خواسته هاي نظرعلي يک به يک اجراء شود

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   

چگونه جای مناسب برای کارمندان پیدا کنیم؟

چگونه جای مناسب برای کارمند را تشخیص دهیم:

 

 400 آجر را در اتاقی بسته بگذار.

 سپس

کارمندان جدید را در اتاق بگذار و در را ببند.

 بعد

آنها را ترک کن و بعد از 6 ساعت برگرد.

 سپس موقعیتها را تجزیه تحلیل کن:

  الف: اگر آنها آجرها را دارند می شمرند آنها را بخش حسابداری بگذار.

 ب: اگر آنها از نو (برای بار دوم) دارند می شمرند، آنها را در بخش ممیزی بگذار.

 

س: اگر  همه اتاق را با آجرها آشفته کرده اند،(گند زده اند) آنها را در بخش مهندسی بگذار.

 د: اگر  آجرها را به طرز فوق العاده ای مرتب کرده اند آنها را در بخش برنامه ریزی بگذار.

 ش: اگر آنها آجرها را به یکدیگر پرتاب می کنند آنها را در بخش اداری بگذار.

 ف: اگر آنها در حال خواب وچرت زدن هستند، آنها را در بخش حراست بگذار.

 ک: اگر آنها آجرها را تکه تکه کرده اند آنها را در قسمت فناوری اطلاعات بگذار.

 گ: اگر آنها بیکار نشسته اند آنها را در قسمت نیروی انسانی بگذار.

 ل:اگر آنها سعی می کنند آجرها ترکیبهای مختلفی داشته باشند و مدام جستجوی بیشتری می کنند و هنوز یک آجر هم تکان نداده اند آنها را در قسمت حقوق و دستمزد بگذار.

 

م: اگر آنها اتاق را ترک کرده اند آنها را در قسمت بازاریابی بگداز .

 ن: اگر آنها به بیرون پنجره خيره شده اند، آنها را در قسمت برنامه ریزی استراتژیک بگذار.

 و: اگر آنها با یکدیگر در حال حرف زدن هستند: بدون هیچ نشانه ای از تکان خوردن آجرها، به آنها تبریک بگو و آنها را در قسمت مدیریت ارشد قرار بده

خوشا دعایی که از لبان پاک تو می طرواد

بنام خالق هستی

دستان پرنوازش بهارُ طبیعت خفته را از خواب بیدار می کند و زمین ودرخت رازهای رنگارنگ و عطرآگین خویش را نثار نگاه ما می کنند.

بهار جلوه سبز از نقاش آفرینش است و نوروز فصل دیگری از کتاب زندگی.

کتاب زندگیتان به مشیت نقاش هستی سبز باد.

بوی باران ُ بوی سبزه ُ بوی خاک

                                  شاخه های شسته ُ باران خورده ُ پاک

آسمان آبی و ابر سفیدُ برگ های سبز بید

                                    عطر نرگس ُ رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

                                   خلوت گرم کبوترهای مست

نرمک نرمک می رسد اینک بهار

                                     خوش به حال روزگار

                   سال نو مبارک

یادت باشه

زندگی بافتن یک قالی ست

نه همان نقش ونگاری که خودت می خواهی

نقشه از قبل مشخص شده است

تودر این بین فقط می بافی

نقشه را خوب ببین

نکند آخر کار

قالی زندگیت را نخرند

گفتگو با مادر

به مادر گفتم : آخر این خدا کیست؟؟؟

که هم در خانه ما هست و هم نیست

تو گفتی : مهربانتر از خدا نیست

دمی از بندگان خود جدا نیست

نماز صبگاهت را شنیدم

تو را دیدم ُ خوابت را ندیدم

به من آهسته مادر گفت : فرزند

خدا را در دل خود جوی یک چند

خدا در رنگ و بوی گل نهان است

بهار و باغ و گل از او نشان است

خدا در پاکی و نیکیست فرزند

بود در روشنی ها خداوند.

توپولف!

topolov.jpg


من هلاک تو و  خاک زیر پاتم،  توپولف!

من زمین خورده‌ی جعبه ی سیاتم، توپولف!

کشته‌ی تیپ زدن و قـدّ و بالاتم، توپولف!

مرده‌ی ریپ زدن و ناز و اداتم،  توپولف!

قربـون اون نوسانــات صداتم،  توپولف!

یه کلوم ختم کلــوم بنده فداتم،  توپولف!

Topolov.JPG

من هواپیما ندیدم اینجوری ناز و ملــوس

می‌پری  پر می زنی  روی هوا  عین خروس!

بذار ایرباس واست عشوه بیاد- دراز لوس-

بدگِلا چش ندارن ببیننت،  خوشگل روس!

قربون چشات برم، محــو نیگاتم ،  توپولف

یه کلوم ختم کلــوم بنده فداتم،  توپولف!

1_8805020797_L600.jpg

مـــا رو می‌بری نقـــاط دیدنی  وقت فرود

گاهی وقتا سر کـــــوه و گاهی وقتا  ته رود

می فرستن همه  تا سه روز  به روحمون  درود

می خونه مجری سیما  واسمون شعر و سرود

چرا ماتم می گیرن ، مبهوت و ماتم  توپولف!

یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم،  توپولف!

84.JPG

وقتی عشقت می‌کشه گاهی با کلّه می شینی

به جـــــای باند فرود، توی محلّه می شینی

یا می‌ری تــــوی ده و  رو سر گلّه  می شینی

زودی مشهور می‌شی،  رو جلد  مجلّه می شینی

پی گیر عکســــــا و تیتر  خبراتم  توپولف!

یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم،  توپولف!

48012_429.jpg

می خوام از خدا که یک لحظه نشم از تو جدا

چونکه وقتی باهاتم  هی می کنم  یـــــاد خدا

بدون نذر و نیـــاز  بــــــا تو پریدن ،   ابدا!

می کنم بعد فرود  تمــــوم  نذرامـــــو   ادا

واســه جنّت   بلیتت گشتــــه  براتم،   توپولف!

یه کلـــوم ختم کلــوم بنده فداتم،   توپولف!

48013_906.jpg

تو که هی  رفیقــــای ایرونیتو  یاد می کنی

کی میگه  تــــو  انبارای روسیه  باد می کنی؟

ما رو پیک نیک می بری،  سقوط آزاد  می کنی

خدا شــــادت بکنه ،  روحمونو  شاد میکنی

بری تا اون سر  اون دونیا(!) باهاتم،  توپولف!

یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم،   توپولف!


جوکستان

دو نفر بودند وهرکدام یک گاو داشتند واین گاوها دایم با هم عوض می شدند

یکروزبرادرکوچک به برادر بزرگ می گوید من گوش گاوم را می کنم که دیگه گاوها با هم قاطی نشن 

از قضا پس از مدتی گوش آن یکی گاو نیز کنده می شود برادر بزرگه می گوید ایندفعه من دم گاومم را قطع می کنم تا گاوها با هم اشتباه نشوند از قضا پس از مدتی دم آون یکی گاو هم کنده می شود

ایندفعه برادر کوچکه می گوید اصلا گاو سیاه مال من ، گاو سفید مال تو.

******************************

بازرس وارد گاوداری شد و از صاحب ان پرسید :

شما به گاوهایتان چه می دهید ؟

-کباب کوبیده !!!!!

بازرس عصبانی شد و گفت :

گاوداری یک هفته تعطیل 

پس از یک هفته بازرس دوباره امد و سوالش را تکرار کرد

شما به گاوهایتان چه می دهید ؟

 -قربان ما به گاوهایمان فقط پیتزا می دهیم

بازرس به شدت عصبانی شد و گاوداری را یک ماه جریمه کرد 

پس از یک ماه مراجعه کرد و پرسید ؟

شمابه گاوهایتان چه می دهید ؟

صاحب گاوداری جواب داد :

قربان ما به گاوهایمان پول تو جیبی میدهیم

تا هر چیزی که خودشان دوست دارند بخرند و بخورند !


اس ام اس های زیبا

زیباترین عکسها در تاریکترین اطاق ها ظاهر میشه

پس هر وقت در قسمت تاریک زندگیت واقع شدی 

بدون که خدا قصد داره یک تصویر زیبا ازت بسازه 

****************************

زندگی مثل یک دیکته است 

هی غلط می نویسیم 

باز پاک می کنیم 

غافل از اینکه 

یک روز داد می زنند 

ورق ها بالا

****************************

همیشه فکر کن توی یک دنیای شیشه ای زندگی می کنی

 پس سعی کن به طرف کسی سنگ پرتاب نکنی 

 چون اولین چیزی که می شکنه دنیای خودته 

****************************

دل آدم مثل یک جزیره ی دور افتاده می مانه  

اینکه کی واسه اولین بار  پا به جزیره می زاره مهم نیست 

مهم اون کسی است که هیچ وقت جزیره رو ترک نکنه 

*****************************

در قلبتو واسه کسی باز نکن 

 اونی که دوستت داره ، خودش کلید داره 

***************************

همیشه از خوبی های ادم ها برای خودت یک دیوار بساز 

پس هر وقت در حقت بدی کردن فقط یک اجر از دیوار بردار 

بی انصافیه اگه دیوار رو خراب کنی 

****************************

 روی ان شیشه زیبا تورا (ها) کردم 

اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم 

شیشه بدجوری دلش ابری شد 

شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم 

با سر انگشت کشیدم به دلش عکس تورا 

عکس زیبای تورا سیر تماشا کردم

**************************************

مهربونیات زیاده که هنوز خوب و صبوری 

مثل یه حس قشنگی حتی وقتی خیلی دوری 

**************************************

اگر چه رهگذری خسته ام 

ولی کبوترانه به بامت نشستم 

***********************************

به خاطر خاطره ها خاطرت در خاطرم  خاطره انگیزترین 

خاطره هاست

********************************

قشنگی زندگی به اینه که: 

خودت خبر نداشته باشی که یکی خیلی دوستت 

داره 

*****************************

اگه نیوتون قبل از مرگش چشمای تو را می دید 

معنای واقعه ای جاذبه را می فهمید

*****************************

آسمان وقف نگاهت گل من 

مانده ام چشم به راهت گل من هر کجا هستی 

و باشی گویم 

که خدا پشت و پناهت گل من

***************************

نمی توانیم کاری کنیم که مرغان غم بالای سر ما پرواز نکنند 

اما می توانیم نگذاریم که روی سر ما آشیانه بسازند

********************************

محبت مثل سکه می ماند که اگه بیفته تو قلک قلب نمی شه درش اورد 

اگه هم بخوایم درش بیاریم باید انرا بشکنیم

***************************

شکسپیر میگه :

کسی رو که دوست داری چند وقت یک بار بهش یاد آوری کن تا فراموش نکنه قلبت براش می تپه

این یک یادآوری بود

**************************

به شانه ام زدی که تنهاییم را تکانده باشی 

به چه دل خوشی ؟

تکاندن برف از شانه های ادم برفی 

*************************

میان سجده ی سبز سحرگاهان 

اگر بر خاطرت زده شد خیال من 

دعایم کن

زن مثل....

زن مثل ويروسه ، اگه وارد زندگيت بشه

  جيبها تو Search  مي‌كنه

پولاتو  Delete مي‌كنه

خانوادتو Edit  مي‌كنه

ارتباط با دوستاتو Cut  مي‌كنه

موبايل‌تو Scan مي‌كنه

خوشي‌هاتو  Cancel  مي‌كنه

آخرش هم ، مخت  Hang  مي‌كنه

 

 

*** 

چقدر خنده داره

چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره! 

چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک درراه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد! 



چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه میکشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم! 

چقدر خنده داره که خواندن یه صفحه دعا سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین رمان دنیا آسونه! 


چقدر خنده داره که برای عبادت و نیایش هیچ وقت زمان کافی دربرنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم! 

چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما معجزات الهی رو به سختی باور می کنیم! 

چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنوید دو برابر در موردگفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید! 

خنده داره. اینطور نیست؟! 
دارید می خندید؟ دارید فکر می کنید؟

این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و ازخداوند سپاس گذار باشید که او خدای مهربان و دوست داشتنی است. 

پی نوشت : آیا این خنده دار نیست که وقتی که می خواید این حرفارو به بقیه بزنید خیلی ها رو از لیست پاک می کنید بخاطر اینکه شک دارید که اونها به چیزی اعتقاد دارند ؟!!! 

خنده داره؟ . . .نه

اینم عشق شایانl

چت با خدا

 گفتم: خسته ام     
گفتي: لاتقنطوا من رحمة الله
     .::از رحمت خدا نا اميد نشيد(زمر/53)::.

گفتم: هيشكي نمي دونه تو دلم چي مي گذره 
گفتي: ان الله يحول بين المرء و قلبه 
     .:: خدا حائل هست بين انسان و قلبش! (انفال/24) ::.

گفتم: غير از تو كسي رو ندارم 
گفتي:  نحن اقرب اليه من حبل الوريد 
     .:: ما از رگ گردن به انسان نزديك تريم (ق/16) ::.

گفتم: ولي انگار اصلا منو فراموش كردي! 
گفتي: فاذكروني اذكركم
     .::منو ياد كنيد تا ياد شما باشم (بقره/152)::.

گفتم: تا كي بايد صبر كرد؟ 
گفتي: و ما يدريك لعل الساعة تكون قريبا 
    .:: تو چه مي دوني! شايد موعدش نزديك باشه (احزاب/63) ::.

گفتم: تو بزرگي و نزديكت براي منِ كوچيك خيلي دوره! تا اون موقع چيكار كنم؟  
گفتي: واتبع ما يوحي اليك واصبر حتي يحكم الله 
      .:: كارايي كه بهت گفتم انجام بده و صبر كن تا خدا خودش حكم كنه (يونس/109) ::.

گفتم: خيلي خونسردي! تو خدايي و صبور! من بنده ات هستم و ظرف صبرم كوچيك... يه اشاره كني تمومه! 
گفتي: عسي ان تحبوا شيئا و هو شر لكم
     .:: شايد چيزي كه تو دوست داري، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.

گفتم: انا عبدك الضعيف الذليل...  اصلا چطور دلت مياد؟    
گفتي: ان الله بالناس لرئوف رحيم 
      .:: خدا نسبت به همه ي مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143) ::.

گفتم: دلم گرفته   
گفتي: بفضل الله و برحمته فبذلك فليفرحوا 
      .:: (مردم به چي دلخوش كردن؟!) بايد به فضل و رحمت خدا  شاد باشن (يونس/58) ::.

گفتم: اصلا بي خيال! توكلت علي الله    
گفتي: ان الله يحب المتوكلين 
      .:: خدا اونايي رو كه توكل مي كنن دوست داره (آل عمران/159) ::.

گفتم: خيلي چاكريم!    
ولي اين بار، انگار گفتي: حواست رو خوب جمع كن! يادت باشه كه:

و من الناس من يعبد الله علي حرف فان اصابه خير اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علي وجهه خسر الدنيا و الآخره


سخنان بزرگان

چارلی چاپلین میگوید: وقتی زندگی 100 دليل برای گريه كردن به تو نشان ميده تو 1000 دليل برای خنديدن به اون نشون بده
زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد



دلی را نشکن شاید خانه خدا باشد

کسی را تحقیر مکن شاید محبوب خدا باشد

از کمکی دریغ مکن شاید کلید بهشت باشد

سر نماز اول وقت حاضر شو ، شاید آخرین دیدارت با خدا در زمین باشد

 


اگر هر روز راهت را عوض کنی ، هیچ وقت به مقصد نخواهی رسید . . .


 

وقتی انسان دوست واقعی دارد که خودش دوست واقعی باشد

 

 

آن که امروز را از دست میدهد فردا را نخواهد یافت ، هیچ روزی از امروز با ارزش تر نیست

 

 

دنیا سراسر زیبائی و کمال است ، و ما کمتر متوجه می شویم. پاسکال

 

 

بهترين شكل حكمراني، سلطنت بر قلبهاست « ناپلئون »

 

پیامک های نوروزی

در حیرتم از این همه تعجیل شما

از این همه صبروطول تفسیر شما

ما  خیر ندیده ایم از سال قدیم

این سال جدید نیز تحویل شما!!!

*******************************

یا مقلب قلب من دردست توست 

یا محول حال من سرمست توست 

کن توتدبیری که در لیل ونهار

حال قلب من شود همچون بهار

********************************

نوروز، این یگانه یادگار صداقت  جمشیدجم

عشق فرهاد، عظمت کوروش -وغرورپارسیان

برشما ایرانی نیک پندار- نیک کردارونیک گفتار

مبارک باد.

********************************

بایرامون مبارک اولسون 

یاخچی ایل اولسون 

************

عید را بهانه کردم 

تا به همه آنانی که دوستشان دارم 

سلامی عرض کنم 

نامتان در اندیشه ومهرتان در قلبم جای دارد

*************************

هنوز هم نمی دانم هر سالی که می گذرد 

آیا یک سال به عمرم اضافه می شود یا یک سال از عمرم کم می شود ؟

نوروز بر شما مبارک 

*************************

با اجازه شما

دفتر 365 برگ جدیدتو دادم به خدا

تا بهترین وزیباترین تقدیر را برایت نقاشی کند.

کلمات کلیدی

عشق- زندگی - ثروت - پول - شادی - غم - زیباترین- علی دایی - پرسپولیس - استقلال - ایران - امریکا - رپ - اورجینال - قشنگترین - اهنگ های جدید رپ - خنده - اهنگ های سنتی - محمد تقی دارابیان- شهاب دارابیان - موبایل - عکس های خفن - تلفن همراه 
عکس های جذاب - دوست یابی - خاطره - زلزله - دریا - تحقیق - ساحل 
پژوهش - مقاله - پتنت - نویشا ضیغمی- هدیه تهرانی - مهناز افشار - الناز شاکر دوست - شهاب حسینی - محمدرضا گلزار - سخنرانی های دانشجو - شریعتی - الهی قمشه ای - مقام معظم رهبری - محمود احمدی نژاد - مهندس میر حسین موسوی - زهرا رهنورد - حضرت امام (ره) - رایگان- ارزان - موبایل- ماشین - آیت الله خاتمی - آیت الله هاشمی رفسنجانی - شب - روز - بازار- جاذبه های توریستی - سیاسی - مذهبی - دیدنی - سکس - شراب - کشور - شهر - نرخ ارز - اقتصاد - فیلم های خفن - DVD -  دی وی دی - دانلود رایگان - ترانه - ادرس سینماهای تهران - طهران - نوروز - تخت جمشید - اصفهان - مشهد - قم - مقدس - شیراز - حافظیه - سعدی - مولانا - مثنوی - قران مجید - تفسیر - bbc-  مسعود شجایی _ هاشمیان - برنامه ی بازی های لیگ -  گوشی - دختر - دختران - چت - شارژر- هدفن - lcd - Led- خواص- گیاهان - گل -گیاه - سجاد دارابیان - کتاب - دریا - یلدا - یاسمین - گندم - حضرت علی (ع) - حضرت محمد (ص)- حضرت مهدی (عج) -کاپشن _ مچ بند - م.موئدب پور - فهیمه رهبری - رم - میلان - منچستر یونایتد - رئال مادرید- برنامه بازی - تم - رایانه - کسائیان- دامغان - شاهرود - پژو - پراید - ریو - سمند - سورن - عینک -رادیو- تلفن -فال - استخاره- رنگ - شعر- کامپیوتر-طول عمر- راز-
ترکی - تبریز- جهنم - بهشت - درسهایی - گزیده ای - مختصری- در باره - جستجویی -راههای -روشهای - منچستر- بارسلونا- پله - جهان - دنیا-مسائل جنسی - درمان - پزشکی - خوبترین - آشپزی - اسرار- خوراکی ها- نوشیدنی - سردترین - گرمترین - داغترین - جمعیت - حوادث - برقی- سنتی - سریال - ماهواره - فرکانس - تصویر- تصاویر-خدا- ورزش - بدن - جسم - مجله- روزنامه - جدیدترین - نوین ترین - بوسه - زنان - مردان - الموت - جنگ - ساده ترین - کرمانشاه - لیلی ومجنون - تایتانیک - خسرو وشیرین - فرهاد - پیامک - ولادت - شهادت - بلوتوس- کف بینی چهره شناسی - راههای - نقشه - راهنمای - شطرنج - آموزش - یادگیری - شعبده بازی 
مزایا- محاسن - فواید -مضرات -میوه - غذا- فروشگاه - پاساژ- پارک- کتابخانه - سینما- موزه - تاریخی - زیارتی - سهراب - آوینی - روایت فتح - عراق - ایتالیا- اسپانیا- هندوستان - چین - کردستان - خوزستان - فرانسه - پاریس - مد- لباس زیر- حجاب - گوگوش - حمیرا- ستار- مهستی - داریوش - تخت جمشید- نادرشاه- آقامحمدخان قاجار- زند- کرمان - ارگ بم - گیلان - مازندران- کرج - زنجان - همدان - سمنان - ایلام - زاهدان - لرستان - خراسان - فارس - کرد- بلوچ - عشایر- بزد- چهارمحال بختیاری - اردبیل - ارومیه - سنندج - آلمان - سوئد- هلند- ژاپن - دوبی - سفر- گشتی - گذری - جاده ابریشم - ترکیه - قاضی سعید- عزیز نسین - ذبیح الله منصوری - شهید - خبر- اخبار- نفت - دلار- بنزین - کارت سوخت - سهام عدالت - یارانه - تورم- آمار- نمودار- تبدیل - پیشرفت - موفقیت - مدیریت - زمان - ساعات - ساعت - اوقات شرعی - اعمال - حج - نماز - مسجد- کلیسا- بزرگترین - کوچکترین - انرژی هسته ای - انرژی اتمی - سانترفیوژ- عدد هفت - عدد سیزده - نحس - شوم - کفاشیان - سعیدلو- ریاست جمهوری - نهادرهبری- خبرگان - مجلس - آدرس - شماره تلفن - شماره موبایل - سایت - اختصاصی - ویژه - کرمانشاه - باختران - قزوین - ویبره شیپ - دستگاه - اندام - بدنسازی - تقویتی - دوپینگ - مرز- مسافت - فاصله - البرز مرکزی - استان مرکزی - منطقه - فصل - مرگبارترین بمب ساعتی جهان- نداآقا سلطان- جلالی- استاد- مهندس - امپراطور- استاندار- شهردار- وزیر- فاجعه - زلزله - سیل - بیماری - درمان - ایدز- ایران خودرو- سایپا- دیزل- هواپیما- قطار- مترو- دانمارک- گرین کارت - ویزا- پاسپورت - راحت ترین - سینما- فوتبال - ترفند - نکته - ناب - مردم- کم نظیر- بی نظیر- محرم - تاسوعا- عاشورا- ویکتوریا- ققنوس -- زندان - موساد- سیا- ایفل - برج - معماری - عمران - حسابداری - شبکه - اینترنت- نعمت - کارت شارژ- فری - مجانی - آغاز - زمان - تقویت - شیمی - کتابداری - باحال - اس ام اس - جوک -لطیفه - دری وبری-زهراامیرابراهیمی- زن لختی - گائیدن - کردن - پستان - مایو- لباس شنا- صیغه ای - کلیپ- برنامه - نرم افزار- سخت افزار- ژل- ژورنال - ژاله - صورت - ضرب المثل - طریقه - تعرفه - روش - متد - چگونه - افشین مقدم - دانلود- انگلیسی- ایتالیا- اسپانیا- هلند- بانک - جذب - دختر- پسر- ملی - تجارت - ملت - صادرات - اقتصادنوین - قوامین - مهر- شهرداری - فرمانداری - سازمان - نهاد - موسسه - سازمان - خواص - مجله - روزنامه - بخش - پیام نور- چگونه - بارداری - زایمان - ذکر- رادیو- روزنامه - ظهور- امام زمان - جمکران - غزل - قصیده - قران مجید - رساله - کلمه - موزیک - گوگل - مترجم - موج سبز- همشهری - یاهو جرس - نرگس - مهتاب - بخاری - یخچال - ساختمان - جهیزیه - بسازوبفروش - املاک - مسکن - مشاور- قویترین - سریعترین - مدبر- ساختمان - دزدگیر- دزد- روشهای دزدی - منچستر- اروپا- سرودتراکتور- فیروزکریمی - مهران مدیری - طنز- دلقک - شیطان - مرگ - طول عمر- اسرار- نامه - مکاتبات - تجارت الکترونیک - پرهام-چرندوپرند- اوقات فراغت - روشهای - انواع - گوناگون - مختلف - رنگارنگ - اطلاعات - مروری -