...

... دلتنگی‌هایم شکل تو شده است

 خواب‌هایم بوی تو را می‌دهد ...

دستم شبیه دست‌هایت شده ... 

راستی دست‌هایمان چه شکلی بود ... 

بال‌بال می‌زدم که برگردم

 پرپر می‌شدم که ببینی‌ام ...

خسته از همه بی‌تفاوتی‌ها

خسته از همه لَج بازی‌های کودکانه

خسته از با خود بودن؛ خسته از با تو نبودن

دلتنگی‌هایم شکل تو شده است، خواب‌هایم بوی تو را می‌دهد

دستم شبیه دست‌هایت شده

راستی دست‌هایمان چه شکلی بود

بال‌بال می‌زدم که برگردم، پرپر می‌شدم که ببینی‌ام

همه زندگی خلاصه شده بود در رسیدن 

ولی 

حالا....؟

 

یک ملا و یک درويش

یک ملا و یک درويش كه مراحلي از سير و سلوك را گذرانده بودند و از ديري به دير ديگر سفر مي كردند، سر راه خود دختري را ديدند در كنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت از آن بگذرد.. وقتي آن دو نزديك رودخانه رسيدند دخترك از آن ها تقاضاي كمك كرد. درويش بلا درنگ دخترك رابرداشت و از رودخانه گذراند.

دخترك رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند. در همين هنگام ملا   كه ساعت ها سکوت كرده بود خطاب به همراه خود گفت:«دوست عزيز! ما  نبايد به جنس لطيف نزديك شويم. تماس با جنس لطيف برخلاف عقايد و مقررات مكتب ماست. در صورتي كه تو دخترك را بغل كردي و از رودخانه عبور دادي.» درويش با خونسردي و با حالتي بي تفاوت جواب داد: « من دخترك را همان جا رها كردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و رهايش نمي كني.»

 

۱۰ درس شگفت انگیز از زندگی انیشتین

http://sedayeghasedak.ir/images/content/1236094216FFPOFP31~Albert-Einstein-Posters.jpg

 

۱ . کنجکاوی را دنبال کنید

“من هیچ استعداد خاصی ندارم .فقط عاشق کنجکاوی هستم “

چگونه کنجکاوی خودتان را تحریک می کنید ؟ من کنجکاو هستم. مثلا پیدا کردن علت اینکه چگونه یک شخص موفق است و شخص دیگری شکست می خورد .به همین دلیل است که من سال ها وقت صرف مطالعه موفقیت کرده ام . شما بیشتر در چه مورد کنجکاو هستید ؟

پیگیری کنجکاوی شما رازی است برای رسیدن به موفقیت.

۲ .پشتکار گرانبها است

“من هوش خوبی ندارم، فقط روی مشکلات زمان زیادی میگذارم”

تمام ارزش تمبر پستی توانایی آن به چسبیدن به چیزی است تا زمانی که آن را برساند.مانند تمبر پستی باشید ؛ مسابقه ای که شروع کرده اید را به پایان برسانید .

با پشتکار می توانید به مقصد برسید.

۳ .تمرکز بر حال

“مردی که بتواند در حالی که دختر زیبایی را می بوسد با ایمنی رانندگی کند ، به بوسه اهمیتی را که سزاوار آن هست نمیدهد “

پدرم به من می گفت نمی توانی در یک زمان بر ۲ اسب سوار شوی .من دوست داشتم بگویم تو می توانی هر چیزی را انجام بدهی اما نه همه چیز .یاد بگیرید که در حال باشید.تمام حواستان را بدهید به کاری که در حال حاضر انجام میدهید.

انرژی متمرکز، توان افراد است، و این تفاوت پیروزی و شکست است .

۴ .تخیل قدرتمند است .

“تخیل همه چیز است .می تواند باعث جذاب شدن زندگی شود .تخیلی به مراتب از دانش مهم تر است “

آیا شما از تخیلات روزانه استفاده می کنید ؟ تخیل از دانش مهم تر است ! تخیل شما پیش نمایش آینده شما است .نشانه واقعی هوش دانش نیست ، تخیل است.

آیا شما هر روز ماهیچه های تخیلتان را تمرین می دهید ؟اجازه ندهید چیزهای قدرتمندی مثل تخیل به حالت سکون دربیایند.

۵ .اشتباه کردن

“کسی که هیچ وقت اشتباه نمی کند هیچ وقت هم چیز جدید یاد نمیگیرد “

هرگز از اشتباه کردن نترسید .اشتباه شکست نیست .اشتباهات شما را بهتر،زیرک تر و سریع تر می کنند، اگر شما از آنها استفاده مناسب کنید . قدرتی که منجر به اشتباه می شود را کشف کنید .

من این را قبل گفته ام ،و اکنون هم می گویم ، اگر می خواهید به موفقیت برسید اشتباهاتی که مرتکب می شوید را ۳ برابر کنید .

۶ .زندگی در لحظه

“من هیچ موقع در مورد آینده فکر نمی کنم ،خودش بزودی خواهد آمد”

تنها راه درست آینده شما این است که در “همین لحظه ” باشید .

شما زمان حال را با دیروز یا فردا نمی توانید عوض کنید .،بنابراین این از اهمیت فوق العاده برخوردار است، که شما تمام تلاش خود را به زمان جاری اختصاص دارید .این تنها زمانی است که اهمیت دارد ، این تنها زمانی است که وجود دارد .

۷ .خلق ارزش

“سعی نکنید موفق شوید ، بلکه سعی کنید با ارزش شوید “

وقت خود را به تلاش برای موفق شدن هدر ندهید،وقت خود را صرف ایجاد ارزش کنید .اگر شما با ارزش باشید ،موفقیت را جذب می کنید

استعدادها و موهبت هایی که دارید را کشف کنید ، بیاموزید چگونه آن استعدادها و موهبت های الهی را در راهی استفاده کنید که برای دیگران مفید باشد .

تلاش کنید تا با ارزش شوید و موفقیت شما را تعقیب خواهد کرد .

۸ .انتظار نتایج متفاوت نداشته باشید.

“دیوانگی : انجام کاری دوباره و دوباره و انتظار نتایج متفاوت داشتن “

شما نمی توانید کاری را هر روز انجام دهید و انتظار نتایج متفاوت داشته باشید ،به عبارت دیگر، نمی توانید همیشه کار یکسانی (کارهای روزمره) را انجام دهید، و انتظار داشته باشید متفاوت به نظر برسید.برای اینکه زندگی تان تغیر کند، باید خودتان را تا سر حد تغییر افکار و اعمالتان متفاوت کنید، که متعاقبا زندگی تان تغییر خواهد کرد.

۹ .دانش از تجربه می آید .

“اطلاعات به معنای دانش نیست . تنها منبع دانش تجربه است “

دانش از تجربه می آید . شما می توانید درباره انجام یک کار بحث کنید ، اما این بحث فقط دانش فلسفی از این کار به شما می دهد .شما باید این کار را تجربه کنید تا از آن آگاهی پیدا کنید .تکلیف چیست ؟ دنبال کسب تجربه باشید !

وقت خودتون رو صرف یادگرفتن اطلاعات اضافی نکنید .دست بکار شوید و دنبال کسب تجربه باشید .

۱۰ .اول قوانین را یاد بگیرید بعد بهتر بازی کنید.

“اگر شما قوانین بازی را یاد بگیرید از هر کس دیگر بهتر بازی خواهید کرد”

۲ گام هست که شما باید انجام بدهید .اولین گام این است که شما باید قوانین بازی که می کنید را یاد بگیرید ،این یک امر حیاتی است.گام دوم این که شما باید بازی را از هر فرد دیگری بهتر انجام بدهید .اگر شما بتوانید این ۲ گام را انجام دهید موفقیت از آن شما می شود

گردآوری:گروه سبک زندگی سیمرغ

 

معرفی رستورانهای کم نظیر وخوب

این پست با بقیه پست ها که قبلا رکس نوشته ویا خودم نوشتم فرق می کند چون از شما خواهش می کنم که در نوشتن به من کمک کنید

می خوام در این قسمت رستورانهای خوب ایران را به شما معرفی کنم. پس هر کسی که رستوران خوبی سراغ دارد با ذکر نام رستوران آدرس – نوع غذا وحدود قیمت به من کمک کند من هم قول می دهم مطالب را به اسم خودتون در این پست بگذارم شاید یک مرجع قوی بشه وشاید هم باقیات و صالحات بشه ویا خدابیامرزی برای اموات

فعلا منتظر میشم .....

 

انگار اول باید خودم بنویسم

جگرکی خوب وبی نظیر اگه می خوای باید بری استان سمنان – شاهرود می پرسی خیابون شهدا – جگرکی اکبری خدایش مرگ نداره

رستوران بی نظیر هم تهران که اومدی میری ولی عصر- لوکس طلایی پایین تر از پسیان

سوپ بسیار خوشمزه ای داره و یک مدل کباب خوشمزه بنام کباب برزیلی

اگه هم تبریز سفر کردی حتما سری به چلوکبابی مهران بزن – سه راهی ولیعصر جنب نمایندگی ایران خودرو

خدایش کباباش تو ایران تکه – قیمتاش هم مناسبه ....

رکس فرمودند:

قبل از شاهرود شهرتاریخی دامغان که رسیدی میتونی بری میدان امام حسین رستوران زیتون که خیلی عالی است و اگه هم فست فودخواستی میدان لاله بلوارآزادی پیتزا آویشن حرف نداره

 

خانم نسترن فرمودند:

خیالت را راحت کنم برو سایت www.fidilio.com

ولی من ضمن تشکراز خانم نسترن این را توصیه نمی کنم چون میخوام رستورانهایی معرفی بشن که واقعی وغیرتجاری باشدوگرنه تبلیغات تجاری میشه همون تابلو رستورانها که این روزها مثل قارچ تعدادشون زیاد است ازت واز همه خواهش می کنم نظرات قطعی خودشونو بنویسن

مینا خانم نیز فرموده اند:

رستوران سنتی قوام در بوشهر 

راستی این رستوران قوام کنار دریا هستش خیلی باحاله

 رستوران نخلستان و همچنین فست فوت نخلستان تو بوشهرم خوبنا

 سرکارخانم بهناز نوشتند:

رستوران سراب مشهد میدون سراب خوبه مخصوصا ماهیچه اش!قیمت ی پرس 10 تا 12
رستوران ارم مشهد-شاندیز هم خوبه شیشلیگش!قیمت یک پرس 19 تا 23
یه ساندویچ فروشی هم تو مشهد رو به روی باغ ملیِ کنار ارگ هست! ساندویچ های گوشتش حرف نداره!هر ساندویچ 4تومنم هست!
توی مشهد -طرقبه هم یه رستوران سنتی به نام شبهای جاغرق هست که دیزی ش و کبابش خوبه!قیمتشو نمی دونم!
بسه؟ اگه خواستین بازم هست!

 

خانم ساتیار فرموده اند:

رستورانی که توی ولیعصر هست مرغ سوخاری های فوق العاده ای داره البته چندتا شعبه های دیگه هم داره به اسم مرغ سوخاری تهران اطلاعات دقیق ترش وفهمیدم بهتون میگم 

 شبنم خانم فرموده اند:

رستوران قهرماني تبريز عاليه.

سحر خانم فرموده اند:

 رستورانخاتون کاشان

ادامه داستان را شما بنویس

نزدیکی های ساعت 14 بود که سوار ماشین شدم، به سمت پمپ بنزین رفتم بنزین زدم و حرکت کردم.

یک نگاهی به ساعت کردم هنوز دو ساعتی مونده بودآروم حرکت کردم تو راه همش فکر مشغول بود

واسم خیلی غیره منتظره بود چون خیلی وقت بود کارم تموم شده بود واسه چی!، چی می خواست؟......

دیگه عصابم خیلی خورد شد یک نوار برداشتم گذاشتم تو ضبط زدم جلو تا به آهنگ مورد نظرم برسم

خیلی این خواننده را دوست دارم با این نوار خیلی از صحنه های زندگیم که دوست داشتم می آمد در ذهنم و حس می کردم این شعر واسه من گفتن . دوباره فکرم رفت واسه قرار امروز توی ذهنم گزینه ها رو کنار هم می گذاشتم که واسه چی این قرار را گذاشته ، دیگر کلافه شده بودم این افکار داشت، منو می خورد. زدم کنار و رفتم یک سیگار گرفتم و شروع کردم به کشیدن کمی آروم شدم اما دیگه تحمل نداشتم

می خواستم زودتر از جریان با خبر شم . دوباره شروع شد واسه چی ... دیدم دارم کلافه میشم یک سیگار دیگه روشن کردم و سوار شدم حرکت کردم   توی خیابونا بالا و پایین کردم که وقت بگذره، دیگه نمی خواستم در مورد امروز فکر کنم و سوال جوابها را کنار هم بزارم یک جا پارک پیدا کردم پیاده شدم و به سمت ساختمون حرکت کردم جلوی در که رسیدم داشت قلبم میامد تو دهنم طوری قلبم می زد که اگه کسی کنارم بود صداش را می شنید تمام بدنم خیس از عرق شد. به سختی زنگ زدم. یکی از بچه ها شرکت در را باز کرد رفتم داخل...

 **************

من و مینا نزدیک دو سال بود هم دیگر را می شناختیم زمانی که شرکتشون می خواست یک خط تولید دیگه اضافه کنن با شرکتی که من توش کار می کردم قرارداد بستن و این قرارداد باعث آشنای با مینا شد. مینا تک فرزند خانواده بود و پدرش بیشتر یا بهتر بگم تمام اختیارات شرکت را به او داده بود من هم که سرپرست کارگاه بودم رابط اصلی بین شرکت خودمون وشرکت مینا بودم.

در طول این مدت که با هم کار می کردیم هم من آدم سر سنگین و خشک بودم و او هم خیلی جدی بود. این طوری بگم که حتی یک لحظه هم بهش فکر نمی کردم چون از بچه پول دارا بدم می امد، نمی دونم چرا؟ شایدم چون خودم توی یک خانواده سطح پایین اقتصادی بودم، ایجوری بود که من با بیشتر دختر های که تو شرکتشون کار می کرد جور شده بودم و به اونها فکر می کردم.اما به اون نه چون هیچ احساسی نسبت بهش نداشتم.

یک سالی از کار کردن روی پروژه گذشته بود. که یکی از بچه های کارگاه (امید) گفت: دیروز که کارگاه نبودی خانم توتونچی با دو نفر دیگه مییاد توی کار گاه و روند کار را بررسی می کرد و مراحل کار را برای اون دو نفر توضیح می داد که یکی از بچه ها که ون نزدیکی بود شنیده که داشته از توخیلی تعریف می کرده اون هم با یک لحن خاص. و بعد ادامه داد گفت سپهر خانم توتوچیان گزینه خوبی هست برای اذواج .

- گفتم مسخرم می کنی، من!!!

و اون شروع کرد به توضیح دادن من هم بدون توجه به حرفاش از کناراش رد شدم.

یکی دو ماه بعد بود که با چنتا از دوستام رفته بودم شمال زمانی که شب تنها  کنار دریا نشسته بودم و تو عالم خودم بودم که از بین افکارم یک دفعه مینا رد شد حس عجیبی نسبت بهش پیدا کردم که تا حالا نداشتم یا بهتر بگم به هیچ کسی همچین حسی نداشتم چقدر دلم واسش تنگ شده بود، چقدر به درونم نزدیک شده بود این دیگه چه حسی یه، خیلی این احساس را دوست داشتم مثل اینکه بود از اول عمرم یا حتی قبل از ان بهم نزدیک بود که انقدر نبودنش را احساس می کردم اشتیاقی در من بود برای او که برای اولین تجربه میکردم.

یک چند دقیقه ای توی ذهنم مورو کردم تا تصویری که از مینا پیدا کنم، چقدر کم بود. فقط یک تصویر ونهم برای امروزه، ظهروقتی وارد کارگاه شد، نقدر هوا گرم بود که برای خنک کردن خودشروع کرد  با تکان دادن مغنه خود را خنک کنه. تو همین افکار بودم که خیلی دلتنگ شدم،دوست داشتم با کسی صحبت کنم

تلفن را برداشتم داشتم فکر می کردم به کی زنگ بزنم که یک شماره بدون اسم که من قبلا بهش زنگ زدم به چشم خورد به فکر فرو رفتم این شماره واسه کیه با خودم گفتم به همین شماره زنگ بزنم که ببنم کیه هست شماره را گرفتم، جالب بود یک دختر پشت خط بود! سلام کردم و خیلی گرم جواب داد واسم جالبترشد احوال پرسی کردم اون هم به گرمی جواب داد به فکر فرو رفتم اصلا هیچ کسی به ذهنم نمیرسید، چند لحظه مکث کردم. انگار او من را کاملا می شناخت. بیشتر احوال پرسی کردم. منتظر جواب شدم که ببینم صدا را می شناسم وای خدای من. خیس عرق شدم، دهنم بسته شد، دیگه نمی تونستم حرف بزنم، قلبم تند تند می زد. اصلا حرفی واسه زدن نداشتم به ته ته په ته افتاده بودم چی بگم اصلا واسه چی زنگ زده بودم و اصلا باورم نمیشد که اونور خط مینا باشه. به هر سختی بود مکالمه را پایان دادم. وای اون شب چه طوری اون مکالمه را به پایان رساندم مردم و زنده شدم تا این تلفن قطع شد. باورم نمی شد همین چند لحظه پیش بود که دوست داشتم کنارم باشه باهاش صحبت کنم چی شد این شماره کجا بود ؟ من که شماره مینا را نداشتم از کجا امده بود نمی دونستم هیچ چیزی به ذهنم نمی رسید فقط تنها چیزی که ذهن رسید، شاید کاره خدا هست. گیج بودم هیچ دلیلی، هیچ منطقی، و باز هم هیچ ...

از اون شب شروع شد خیلی دوستش داشتم خیلی،و نمی دونستم چرا دوستش دارم و به چه دلیل؟ منی که همیشه توی زندگی دنبال دلیل منطقی بودم هیچ علتی برای این احساس نداشتم و فقط اون تلفن توی ذهنم بود می گفتم حتما کاره خداست و باعث بشه که من انقدر به اون فکر کنم. یک تماس تون اون شرایط باعث شد که من هر روز و شب به مینا فکر کنم. و با نرمش بیشتری با او برخورد کنم یا بهتر بگم با یک دید دیگری به او نگاه کنم و سعی کردم تا به او نزدیک شم، خیلی واسم سخت بود اما تونستم کمی بیشتر از قبل بهش نزدیک شم تا پایان پروژه یک رابطی خیلی خوبی با هم داشتیم در اصل او بیشتر با من راحت بود تا من.

 اما اشتباه نکنید. یا بگم مسخره نکنید، این نزدیکی و رابطه مثل دوستی های شما ها نبود چون ما اصلا نه با هم بیرون رفتیم نا با هم حرفهای عاشقانه زدیم و نا با هم دعوا جرو بحث کردیم تازه اون موق اس ام اس باب نبود که مثل شماها اس ام اس بازی کنیم خندتون گرفته داری مگین با هم دوست بودین! .

آره اما اون موقه شرایط ایجوری بود مثل الان نبود که بعد سلام وعلیک که ،" که توی سکوت صدای زیپ که بالا می ره ..."

بعد گفت خانم تو اطاق منتظره در زدم رفتم داخل از پشت میز بالا شد امد طرف من بعد خواست که بشینم من هم روی یکی از راحتی ها نشستم و او هم روبه روی نشست، دیگه خبری از استرس نبود اصلا یادم رفت که چند وقت پیش چه حالی داشتم و شروع کرد به خوش بش کردن بعد بلند شد طرف میز و تلفن را برداشت و به همکارش گفت چای بیاره و بعد در کشوی میز را باز کرد و پاکتی را با خود اورد و روی میز جلوی من گذاشت.

 مینا- به خاطر همه چیز ممنونم در طول این مدت خیلی به شما زحمت دادم.

- نذاشتم ادامه بده و گفتم این چه حرفیه کاری نکردم. این حرفها چیه !

مینا- امروز واسه همین خواستم بیای دفتر که بخاطر تمام زحمتهای که واسم کشیدی و کاریهای را به خاطر من انجام دادی تشکر کنم و لوازمی که قبلا بهم دادی پس بدم. اما بجز چند نواری که بهم دادی که می خوام خواهش کنم اگه امکان داره نوارها  را واسه خودم نگه دارم اگه امکانش هست؟

- این چه حرفیه یک دفتر شعر چنتا  نوار قابلی نداره، من دادم به شما ، حالا بر می گردنونی!

مینا- نوارها خلیی قشنگ و جالب بود و از همه جالب تر دست نوشته های شما خیلی دوست دارم اما دلم نیومد دفتر را نگه دارم.

در اطاق باز شد و خانمی امد داخل و  چای و شیرنی  را روی میز گذاشت و رفت بیرون

من که هیچ حرفی واسه زدن نداشتم، و گیج شده بودم گفتم واسه برگردوندن اینها انقدر تاکید داشتی من را ببینی؟!

مینا- هم اره هم نه . هم می خواستم این ها را پس بدم هم تشکر کنم و هم خداحافظی!

- خداحافظی ! مگه چی شده؟!

مینا- دارم واسه ادامه تحصیل می رم خارج کشور

- قفل کرده بودم توی ذهنم فکر همه چی را کرده بودم غیر از این، هیچی واسه گفتن نداشتم و برای اینکه چیزی گفته باشم این که عالی هست چی از این بهتر.

مینا – پس شما هم میگی خوبه!

- خب آره فقط یک بدی داره، که بری دیگه بر نمی گردی

مینا – برمیگردم حتما به خاطر پدرم، مادرم ، دوستام

- من که گیج و منگ بودم تمام کلمات جملات از ذهنم پاک شده بود و فقط حرفهای مینا را تائید می کردم نگاهم  به او بود اما در دلم چقدر جملات می امد اما بر زبان نمی اوردم نمی توننستم تصمیم بگیرم که چی بگم دیدم چه فایده ای داره این دم رفتنی چی بگم ، از چی بگم که من دوستش دارم. من! من که اگه تمام حقوقم سه ماهم  را خرج نکنم به اندازه در امد یک روز شرکتش است، من که بابام یک دفتر تلفن راه دور داره در مقابل او و پدرش حرفی واسه گفتن نداریم هیچ جوری ما به هم نمی خوردیم نه از خانواده نه از نظر فرهنگی ،نه مذهبی. خودم یک لحظه جای او گذاشتم اصلا دیدم با این پشنهاد فقط خودخواهی خودم را می رسانم او با من به هیچ کدام از ارزو هاش نمی رسه این کمال خودخواهی است انقدر فاصله زیاد بود که جای برای علاقه نبود هر چه کلنجار رفتم دیدم نمیشه و نشد

مینا – چیه شده انگار نارحت شدی

- نه

اون روز من فقط شنونده بودم وهر جوری بود من تا پایان حرفهایش نشستم و در آخر هم خداحافظی کردیم.

 و الان هشت سال از اون خدا حافظی می گذرد و امسال مینا بر میگرده.

 

و حالا شما خواننده محترم ادامه ای این داستان را بنویس

چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم ؟‏


استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟

چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟...

شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم.

استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد...

سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله مي‌گيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي‌افتد؟

آنها سر هم داد نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي‌کنند.

خانه دوست کجاست؟

من دلم می خواهد

خانه ای داشته باشم پر دوست

کنج هر ديوارش

دوستهايم بنشينند آرام

گل بگو گل بشنو

هرکسي مي خواهد

وارد خانه پر عشق و صفايم گردد

يک سبد بوي گل سرخ

به من هديه کند

شرط وارد گشتن

شست و شوي دلهاست

شرط آن داشتن

يک دل بي رنگ و رياست

بر درش برگ گلي مي کوبم  

روي آن با قلم سبز بهار

مي نويسم اي يار

خانه ي ما اينجاست

تا که سهراب نپرسد دیگر

"خانه دوست کجاست؟ "

فریدون مشیری


 

بخاطر مینا!

يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اواسمش مارك بود و انگار همه‌ي كتابهايش را با خود به خانه مي برد. با خودم گفتم: 'كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!من براي آخر هفته ام برنامه‌ ريزي كرده بودم.(مسابقه‌ي فوتبال با بچه ها، مهماني خانه‌ي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌ همينطور كه مي رفتم، تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاك ها افتاد. من ديدم عينكش افتاد و چند متر اونطرفتر، ‌روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، ‌يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم. همينطور كه عينكش را به دستش مي‌دادم، گفتم: ' اين بچه ها يه مشت آشغالن!' او به من نگاهي كرد و گفت: ' هي ، متشكرم!' و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود. من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانه‌ي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟ او گفت كه قبلا به يك مدرسه‌ي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم..

 ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم. او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد. ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر مارك را مي شناختم، بيشتر از او خوشم مي‌آمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند. صبح دوشنبه رسيد و من دوباره مارك را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم: ' پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني، ‌با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!' مارك خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت. در چهار سال بعد، من و مارك بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده افتاديم.مارك تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك. من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد. او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم. مارك كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم. من مارك را ديدم. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند.حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همه‌ي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم! امروز يكي از اون روزها بود. من مي ديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است. بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: ' هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!' او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد ( همون نگاه سپاسگزار واقعي)

و لبخند زد:' مرسي'. گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد:' فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند اين سال  هاي سخت را بگذرانيد.والدين شما، معلمانتان،خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش.. اما مهمتر از همه، دوستانتان... من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن،بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد.من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم.'من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم،در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد.

به آرامي گفت كه در آن تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد.او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد.مارك نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد.او ادامه داد:

'خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت.'من به همهمه‌ اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد. پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس. من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم. هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با يك رفتار كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن. طبیعت ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكل هاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.دنبال خدا، در وجود خودمان بگرديم.

حالا شما دو راه براي انتخاب داريد:

1) اين نوشته را به دوستانتان نشان دهيد،

2) يا آن بگذرید گويي دلتان آن را لمس نكرده است.

همانطور كه مي بينيد، من راه اول را انتخاب كردم.

' دوستان،‌ فرشته هايي هستند كه شما را بر روي پاهايتان بلند مي كنند،

زماني كه بال هاي شما به سختي به ياد مي‌آورند چگونه پرواز كنند.'

هيچ آغاز و پاياني وجود ندارد....

ديروز،‌ به تاريخ پيوسته،

فردا ، رازي است ناگشوده،