نزدیکی
های ساعت 14 بود که سوار ماشین شدم، به سمت پمپ بنزین رفتم بنزین زدم و حرکت کردم.
یک
نگاهی به ساعت کردم هنوز دو ساعتی مونده بودآروم حرکت کردم تو راه همش فکر مشغول
بود
واسم
خیلی غیره منتظره بود چون خیلی وقت بود کارم تموم شده بود واسه چی!، چی می
خواست؟......
دیگه
عصابم خیلی خورد شد یک نوار برداشتم گذاشتم تو ضبط زدم جلو تا به آهنگ مورد نظرم
برسم
خیلی این خواننده را
دوست دارم با این نوار خیلی از صحنه های زندگیم که دوست داشتم می آمد در ذهنم و حس
می کردم این شعر واسه من گفتن . دوباره فکرم رفت واسه قرار امروز توی ذهنم گزینه
ها رو کنار هم می گذاشتم که واسه چی این قرار را گذاشته ، دیگر کلافه شده بودم این
افکار داشت، منو می خورد. زدم کنار و رفتم یک سیگار گرفتم و شروع کردم به کشیدن
کمی آروم شدم اما دیگه تحمل نداشتم
می خواستم زودتر از
جریان با خبر شم . دوباره شروع شد واسه چی ... دیدم دارم کلافه میشم یک سیگار دیگه
روشن کردم و سوار شدم حرکت کردم توی خیابونا بالا و پایین کردم که وقت
بگذره، دیگه نمی خواستم در مورد امروز فکر کنم و سوال جوابها را کنار هم بزارم یک
جا پارک پیدا کردم پیاده شدم و به سمت ساختمون حرکت کردم جلوی در که رسیدم داشت
قلبم میامد تو دهنم طوری قلبم می زد که اگه کسی کنارم بود صداش را می شنید تمام
بدنم خیس از عرق شد. به سختی زنگ زدم. یکی از بچه ها شرکت در را باز کرد رفتم
داخل...
**************
من
و مینا نزدیک دو سال بود هم دیگر را می شناختیم زمانی که شرکتشون می خواست یک خط
تولید دیگه اضافه کنن با شرکتی که من توش کار می کردم قرارداد بستن و این قرارداد
باعث آشنای با مینا شد. مینا تک فرزند خانواده بود و پدرش بیشتر یا بهتر بگم تمام
اختیارات شرکت را به او داده بود من هم که سرپرست کارگاه بودم رابط اصلی بین شرکت
خودمون وشرکت مینا بودم.
در
طول این مدت که با هم کار می کردیم هم من آدم سر سنگین و خشک بودم و او هم خیلی
جدی بود. این طوری بگم که حتی یک لحظه هم بهش فکر نمی کردم چون از بچه پول دارا
بدم می امد، نمی دونم چرا؟ شایدم چون خودم توی یک خانواده سطح پایین اقتصادی بودم،
ایجوری بود که من با بیشتر دختر های که تو شرکتشون کار می کرد جور شده بودم و به
اونها فکر می کردم.اما به اون نه چون هیچ احساسی نسبت بهش نداشتم.
یک
سالی از کار کردن روی پروژه گذشته بود. که یکی از بچه های کارگاه (امید) گفت:
دیروز که کارگاه نبودی خانم توتونچی با دو نفر دیگه مییاد توی کار گاه و روند کار
را بررسی می کرد و مراحل کار را برای اون دو نفر توضیح می داد که یکی از بچه ها که
ون نزدیکی بود شنیده که داشته از توخیلی تعریف می کرده اون هم با یک لحن خاص. و
بعد ادامه داد گفت سپهر خانم توتوچیان گزینه خوبی هست برای اذواج .
-
گفتم مسخرم می کنی، من!!!
و
اون شروع کرد به توضیح دادن من هم بدون توجه به حرفاش از کناراش رد شدم.
یکی
دو ماه بعد بود که با چنتا از دوستام رفته بودم شمال زمانی که شب تنها کنار
دریا نشسته بودم و تو عالم خودم بودم که از بین افکارم یک دفعه مینا رد شد حس
عجیبی نسبت بهش پیدا کردم که تا حالا نداشتم یا بهتر بگم به هیچ کسی
همچین حسی نداشتم چقدر دلم واسش تنگ شده بود، چقدر به درونم نزدیک شده بود این
دیگه چه حسی یه، خیلی این احساس را دوست داشتم مثل اینکه بود از اول عمرم یا حتی
قبل از ان بهم نزدیک بود که انقدر نبودنش را احساس می کردم اشتیاقی در من بود برای
او که برای اولین تجربه میکردم.
یک
چند دقیقه ای توی ذهنم مورو کردم تا تصویری که از مینا پیدا کنم، چقدر کم بود. فقط
یک تصویر ونهم برای امروزه، ظهروقتی وارد کارگاه شد، نقدر هوا گرم بود که برای خنک
کردن خودشروع کرد با تکان دادن مغنه خود را خنک کنه. تو همین افکار بودم که
خیلی دلتنگ شدم،دوست داشتم با کسی صحبت کنم
تلفن
را برداشتم داشتم فکر می کردم به کی زنگ بزنم که یک شماره بدون اسم که من قبلا بهش
زنگ زدم به چشم خورد به فکر فرو رفتم این شماره واسه کیه با خودم گفتم به همین
شماره زنگ بزنم که ببنم کیه هست شماره را گرفتم، جالب بود یک دختر پشت خط بود!
سلام کردم و خیلی گرم جواب داد واسم جالبترشد احوال پرسی کردم اون هم به گرمی جواب
داد به فکر فرو رفتم اصلا هیچ کسی به ذهنم نمیرسید، چند لحظه مکث کردم. انگار او
من را کاملا می شناخت. بیشتر احوال پرسی کردم. منتظر جواب شدم که ببینم صدا را می
شناسم وای خدای من. خیس عرق شدم، دهنم بسته شد، دیگه نمی تونستم حرف بزنم، قلبم
تند تند می زد. اصلا حرفی واسه زدن نداشتم به ته ته په ته افتاده بودم چی بگم اصلا
واسه چی زنگ زده بودم و اصلا باورم نمیشد که اونور خط مینا باشه. به هر سختی بود
مکالمه را پایان دادم. وای اون شب چه طوری اون مکالمه را به پایان رساندم مردم و
زنده شدم تا این تلفن قطع شد. باورم نمی شد همین چند لحظه پیش بود که دوست داشتم
کنارم باشه باهاش صحبت کنم چی شد این شماره کجا بود ؟ من که شماره مینا را نداشتم
از کجا امده بود نمی دونستم هیچ چیزی به ذهنم نمی رسید فقط تنها چیزی که ذهن رسید،
شاید کاره خدا هست. گیج بودم هیچ دلیلی، هیچ منطقی، و باز هم هیچ ...
از
اون شب شروع شد خیلی دوستش داشتم خیلی،و نمی دونستم چرا دوستش دارم و به چه دلیل؟
منی که همیشه توی زندگی دنبال دلیل منطقی بودم هیچ علتی برای این احساس نداشتم و
فقط اون تلفن توی ذهنم بود می گفتم حتما کاره خداست و باعث بشه که من انقدر به اون
فکر کنم. یک تماس تون اون شرایط باعث شد که من هر روز و شب به مینا فکر کنم. و با
نرمش بیشتری با او برخورد کنم یا بهتر بگم با یک دید دیگری به او نگاه کنم و سعی
کردم تا به او نزدیک شم، خیلی واسم سخت بود اما تونستم کمی بیشتر از قبل بهش نزدیک
شم تا پایان پروژه یک رابطی خیلی خوبی با هم داشتیم در اصل او بیشتر با من راحت
بود تا من.
اما
اشتباه نکنید. یا بگم مسخره نکنید، این نزدیکی و رابطه مثل دوستی های شما ها نبود
چون ما اصلا نه با هم بیرون رفتیم نا با هم حرفهای عاشقانه زدیم و نا با هم دعوا
جرو بحث کردیم تازه اون موق اس ام اس باب نبود که مثل شماها اس ام اس بازی
کنیم خندتون گرفته داری مگین با هم دوست بودین! .
آره
اما اون موقه شرایط ایجوری بود مثل الان نبود که بعد سلام وعلیک که ،" که توی
سکوت صدای زیپ که بالا می ره ..."
بعد
گفت خانم تو اطاق منتظره در زدم رفتم داخل از پشت میز بالا شد امد طرف من بعد
خواست که بشینم من هم روی یکی از راحتی ها نشستم و او هم روبه روی نشست، دیگه خبری
از استرس نبود اصلا یادم رفت که چند وقت پیش چه حالی داشتم و شروع کرد به خوش بش
کردن بعد بلند شد طرف میز و تلفن را برداشت و به همکارش گفت چای بیاره و بعد در
کشوی میز را باز کرد و پاکتی را با خود اورد و روی میز جلوی من گذاشت.
مینا-
به خاطر همه چیز ممنونم در طول این مدت خیلی به شما زحمت دادم.
-
نذاشتم ادامه بده و گفتم این چه حرفیه کاری نکردم. این حرفها چیه !
مینا-
امروز واسه همین خواستم بیای دفتر که بخاطر تمام زحمتهای که واسم کشیدی و کاریهای
را به خاطر من انجام دادی تشکر کنم و لوازمی که قبلا بهم دادی پس بدم. اما بجز چند
نواری که بهم دادی که می خوام خواهش کنم اگه امکان داره نوارها را واسه خودم
نگه دارم اگه امکانش هست؟
- این چه حرفیه یک دفتر شعر چنتا نوار قابلی نداره،
من دادم به شما ، حالا بر می گردنونی!
مینا- نوارها
خلیی قشنگ و جالب بود و از همه جالب تر دست نوشته های شما خیلی دوست دارم اما
دلم نیومد دفتر را نگه دارم.
در
اطاق باز شد و خانمی امد داخل و چای و شیرنی را روی میز گذاشت و رفت
بیرون
من که هیچ حرفی واسه زدن نداشتم، و گیج شده بودم گفتم واسه
برگردوندن اینها انقدر تاکید داشتی من را ببینی؟!
مینا- هم اره هم نه . هم می خواستم این ها را پس بدم هم
تشکر کنم و هم خداحافظی!
- خداحافظی ! مگه چی شده؟!
مینا-
دارم واسه ادامه تحصیل می رم خارج کشور
- قفل کرده بودم توی ذهنم فکر همه چی را کرده بودم غیر از
این، هیچی واسه گفتن نداشتم و برای اینکه چیزی گفته باشم این که عالی هست چی از
این بهتر.
مینا
– پس شما هم میگی خوبه!
- خب آره فقط یک بدی داره، که بری دیگه بر نمی گردی
مینا
– برمیگردم حتما به خاطر پدرم، مادرم ، دوستام
-
من که گیج و منگ بودم تمام کلمات جملات از ذهنم پاک شده بود و فقط حرفهای مینا را
تائید می کردم نگاهم به او بود اما در دلم چقدر جملات می امد اما بر زبان
نمی اوردم نمی توننستم تصمیم بگیرم که چی بگم دیدم چه فایده ای داره این دم رفتنی
چی بگم ، از چی بگم که من دوستش دارم. من! من که اگه تمام حقوقم سه ماهم را
خرج نکنم به اندازه در امد یک روز شرکتش است، من که بابام یک دفتر تلفن راه دور
داره در مقابل او و پدرش حرفی واسه گفتن نداریم هیچ جوری ما به هم نمی خوردیم نه
از خانواده نه از نظر فرهنگی ،نه مذهبی. خودم یک لحظه جای او گذاشتم اصلا دیدم با
این پشنهاد فقط خودخواهی خودم را می رسانم او با من به هیچ کدام از ارزو هاش نمی
رسه این کمال خودخواهی است انقدر فاصله زیاد بود که جای برای علاقه نبود هر چه
کلنجار رفتم دیدم نمیشه و نشد
مینا
– چیه شده انگار نارحت شدی
-
نه
اون روز من فقط شنونده بودم وهر جوری بود من تا پایان
حرفهایش نشستم و در آخر هم خداحافظی کردیم.
و الان هشت سال از اون خدا حافظی می گذرد و امسال
مینا بر میگرده.
و
حالا شما خواننده محترم ادامه ای این داستان را بنویس