داستانهای کوتاه


امید

شخصی را به جهنم می بردند.در راه بر می‌گشت و به عقب خيره می‌شد. ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببريد.
فرشتگان پرسيدند چرا؟پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد... او اميد به بخشش داشت..

 

عاشق

امیری به شاهزاده گفت:من عاشق توام.شاهزاده گفت:زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.
امیر برگشت و دید هیچکس نیست .شاهزاده گفت:عاشق نیستی !!!!عاشق به غیر نظر نمی کند .

 

زیبایی

دخترک طبق معمول هر روز جلوي کفش فروشي ايستاد و به کفش هاي قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته هاي چسب زخمي که در دست داشت خيره شد و ياد حرف پدرش افتاد :اگر تا پايان ماه هر روز بتوني تمام چسب زخم هايت را بفروشي آخر ماه کفش هاي قرمز رو برات مي خرم"دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:يعني من بايد دعا کنم که هر روز دست و پا يا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هايش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت: نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمي خوام

 

عملیات

پنج بار دیگه نقشه رو مرور کرد.منتظر فرصت مناسب بود.دیگه موقع عملی کردنش بود.حرکت کرد و آروم آروم از بین چندتا مانع رد شد.کسی نبود بلاخره رسید.تا دستش رو دراز کرد....اون سیب زمینی ها مال شامه، ناخنک نزن بچه.عملیات لو رفته بود.

 

بیمه ی عمر

پسر جلوی باجه بانک می ایسته، پدر دستی روی شونه اش میکشه و با لبخند نگاهش میکنه.با بیمه ی عمر سینا، آینده فرزندانتان را تضمین کنید. پسرم نگاهش رو از تلویزیون به سمت من میدوزه ولی هیچ نمیگه.
به دخترم که سرش رو روی شونه های پدر معلولش گذاشته، نگاه میکنم ولی هیچ نمیگم.توی خیابون اطرافم رو با خجالت نگاه میکنم، کسی دور و برم نیست.پنجاه تومانی رو داخل صندوق صدقات میندازم و خیالم راحت میشه ؟!
بچه هام رو بیمه ی عمر کردم..

 

یاد دوران

چارده سال است که میخندی در این قاب ..هنوز جوان مانده ای .. !چارده سال است که می گریم بر این قاب..چه قدر پیر شده ام . . . !

 

دوران کودکی

دوچرخم رو در زیرزمین قایم کردم تا هیچکی نتونه اونو بدزده مداد رنگیم رو در جامدادی گذاشتم که گم نشه 
لباسم رو در گنجه گذاشتم و درش رو قفل کردم که دست کسی به اونا نرسه توپم رو تو کیسه توری گذاشتم و به دیوار زدم تا هیچکی اون رو بر نداره سالها و سالها از اونا مواظبت کردم ولی نمیدونم چه وقت , کی , از کجا اومد و روزای کودکیم رو برد .

 

خجالت

میخوام ببرمت آسایشگاه، جاییکه پیرپاتالای همسن و سال خودت هستن همشون مثل خودت دندون شیری هاشون افتاده.منم دیگه مجبور نیستم عذاب دیدن صورت چروکیده ات رو تحمل کنم.اما من هروقت تو رو نگاه کردم، لحظه ی تولدت رو به یاد آوردم و از داشتنت به خودم بالیدم. نبینمت دلم میگیره..

 

خیانت
دیدم، فهمیدم، سرم گیج رفت اما ایستادم.دید، فهمید، ترسید. جلو رفتم: گل من، باغچه ی نو مبارک
 
کارمندان امروزی

سه تا پسر درباره پدرهایشان لاف می زدند:
اولی گفت: «پدر من سریعترین دونده است. اون می تونه یك تیر رو با تیركمون پرتاب كنه و بعد از شروع به دویدن، از تیر جلو بزنه.»
دومی گفت: «تو به این میگی سرعت؟ پدر من شكارچیه. اون شلیك میكنه و زودتر از گلوله به شكار میرسه.»
سومی سرشو تكون داد و گفت: «شما دو تا هیچی راجع به سریع بودن نمی دونید. پدر من كارمند دولتی است. اون كارشو ساعت 4:30 تعطیل میكنه و 3:45 تو خونه است!»

 

مناقصه


در یک کشور فرضی  و در یکی از ادارات دولتی تصمیمی مبنی بر احداث سایبان در پارکینگ خودرو گرفته شده و آگهی مناقصه منتشر گردید . نمایندگان سه شرکت داوطلب اجرای پروژه شده و به ترتیب پیشنهادات زیر را برای انجام کار ارائه دادند 
  
نماینده شرکت 
کره ای با دوربین مخصوص و لپ تاپ به محوطه پارکینگ اومد و پس از انجام ارزیابیها و محاسبات بسیار دقیق مبلغ پیشنهادی خود را به میزان ده میلیون واحد پول آن کشور فرضی ارائه داد . او در پیش فاکتور خود ،  ریز هزینه های عملیات را بدین منوال درج کرد بود :  پنج  میلیون برای مصالح ، چهار میلیون برای دستمزد کارگران و یک میلیون برای سود شرکت  
نوبت به نماینده شرکت
 
چینی رسید . او با یک عدد متر ساده ،  طول و عرض و ارتفاع آن محل رو اندازه گرفته و سپس با ماشین حساب چند تا دگمه رو فشار داد و مبلغ هفت میلیون را پیشنهاد کرد . ریز فاکتور او بدین شرح بود : سه میلیون مصالح ، سه میلیون دستمزد کارگران و یک میلیون برای سود شرکت  
نماینده شرکت 
داخلی پا پیش گذاشت و بدون مقدمه  و انجام هیچگونه محاسبه و اندازه گیری ، مبلغ هنگفت بیست و هفت میلیون رو پیشنهاد کرد 
  
مسئول تدارکات آن اداره  با تعجب پرسید :  " مرد حسابی مگه عقل از سرت پریده ؟  این چه مبلغیه  تو پیشنهاد کردی ، ندیدی اینها چه گفتند ؟ " 
نماینده شرکت
 
داخلی قیافه حق به جانبی گرفته گفت : " نه ، کاملا هم بر امور واقفم  . اما لطفا به ریز هزینه های بنده توجه بفرمائید ، اگه مقبول واقع نشد ، پیشنهاد بنده رو حذف کنین " 
و چنین ادامه داد : " ببین عزیزم از این مبلغ " 
میزان
 
ده میلیون میرسه به شما بابت سود حاصل از صرفه جوئی ارزی که مجبور بودید یک کار با کیفیت  رو توسط شرکت خارجی کره ای به اجرا دربیارید 
مبلغ 
ده میلیون میرسه به بنده بابت حمایت از صنایع و شرکتهای داخلی و دلگرمی بنده برای فعالیتهای آتی 
حالا هر دو میشنیم  یه گوشه ای راحت ، من از شما تعریف میکنم و شما از بنده ،
 
هفت میلیون هم میدیم این چینی رو اجیر میکنیم که کار ما رو بکنه بنام ما اين كشور فرضي برايتان آشنا نيست . . . 
اين واقعه هر روز در صنايع اين سرزمين يتيم تكرار ميشود.
 

چنددقیقه با معلم بزرگ دکترعلی شریعتی


سخنان دکتر شریعتی


آدمی گرفتار چهار زندان است

جهان، طبیعت ، تاریخ ، اجتماع و خویشتن

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
* * * * 

مهرباني جاده اي است كه هرچه پيش مي روید ، خطرناك تر مي گردد

* * * * * * * * * 
* * * * 

دلي كه از بي كسي غمگين است ، هر كسي را مي تواند تحمل كند

* * * * * * * * * 
* * * * 

ارزش عميق هر كسي به اندازه حرفهايي است كه براي نگفتن دارد

* * * * * * * * * 
* * * * 

عشق به آزادي مرا همه عمر در خود گداخته است

* * * * * * * * * 
* * * * 

اگر پياده هم شده است سفر كن ، در ماندن مي پوسي

* * * * * * * * * 
* * * * 

.خدا و انسان و عشق ، اين است امانتي كه بر دوش ما سنگيني مي كند

* * * * * * * * * 
* * * * 

زني كه زيبايي انديشه پيدا كرده باشد زيبايي بدنش را نشان نمي دهد.

 

شرافت مرد؟

شرف مرد هم چون بكارت يك دختر است اگر يك بار لكه دار شد

 ديگر هرگز جبران پذير نيست.

 

خوشبختی ما در سه جمله است


تجربه از دیروز، استفاده از امروز، امید به فردا

ولی ما با سه جمله دیگر زندگی مان را تباه می کنیم

حسرت دیروز، اتلاف امروز، ترس از فردا


 

تاسف شریعتی از چگونگی استفاده از قرآن

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام كه

هروقت در كوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم میپرسند " چه كس مرده است؟ " چه غفلت بزرگی كه می پنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل كرده است .

 

... شیطان

بهترین فرشته ها همین شیطان بود.چون مرد و مردانه ایستاد

 و گفت: سجده نمیکنم تو را سجده می کنم  اما این

 آدمکهای کثیفی را که از گل متعفن ساخته ای این

موجود ضعیف و نکبتی را که برای شکم چرانیش خدا و

بهشت و پرستش و عظمت وبزرگواری و آخرت و  وحق

 شناسی ومحبت و همه چیز را فراموش می کندسجده نمی کنم

نمی بینی اینها چه می کنند؟ زمین را به چه کثافتی کشانده اند

مسیح و یحیی و زکریا و علی را بی رحمانه و درد منشانه میکشند.

 

 

... نصیحت های پدرانه شریعتی به

فرزندم ! تو می توانی  « هر گونه بودن » را که بخواهی باشی ، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو در چهارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخاب باید انسان بودن نیز همراه باشد وگر نه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است ، که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچ کس......

تو هر چه می خواهی باش ، اما آدم باش . اگر پیاده هم شده است سفر کن . در ماندن می پوسی . هجرت کلمه بزرگی در تاریخ « شدن » انسان ها و تمدن هاست . اروپا را ببین . اما وقتی ایران را دیده باشی ، وگر نه کور رفته ای ، کر باز گشته ای....

اما تو ، سوسن ساده مهربان احساساتی زیباشناس منظم و دقیق ، و تو ، سارای رند عمیق عصیانگر مستقل ! برای شما هیچ توصیه ای ندارم . در برابر این تند بادی که بر آینده پیش ساخته شما می وزد ، کلمات که تنها امکاناتی است که اکنون در اختار دارم ، چه کاری می توانند کرد؟

 

خاطره ای از شریعتی...و یک جمله ی زیبا

شریعتی می گوید:« قرار بود که من برای سخنرانی به حسینیه ارشاد بروم دیر شده بود سوار یک تاکسی بار شدم و گفتم: حسینیه ارشاد راننده پرسید: می خواهی بروی حسینیه ارشاد چه کنی؟ گفتم می خواهم بروم روضه گوش کنم . گفت: به آنجا نرو می گویند آن جا فردی به نام شریعتی است تو نمی شناسی ولی من او را می شناسم و آدم خوبی نیست گفتم چرا؟ گفت: برادر من راننده ی یکی از سرمایه داران بزرگ شهر است. نقل می کند که اربابش یک خانه ی بزرگ برای شریعتی گرفته است و او در آنجا به خوش گذرانی مشغول است. هنوز می گفت که من هیچ نگفتم و پول او را دادم و پیاده شدم ولی چون پوشه را جا گذاشته بودم برگشتم که پوشه را بگیرم متوجه شد که من شریعتی هستم. از تاکسی بار پیاده شد و با اصرار می خواست که دست من را ببوسد ولی باز هم صد انصاف به این راننده

  و در ادامه مطلب میتونید مقایسه ی عشق و دوست داشتن رو ببینید

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی،
دوست داشتن پیوندی خودآگاه واز روی بصیرت روشن و زلال.

 

 اگر دروغ رنگ داشت هر روزشاید ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست 

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود


اگر عشق ارتفاع داشت من زمین را زیر پای خود داشتم و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی


اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد
و تمام محتوای سفره سهم همه بود
و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد
اگر خواب حقیقت داشت، همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودماگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید
تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند
اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید


اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟
کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟
چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود


اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند
و من با دستانی که زخم خورده توست
گیسوان بلند تو را نوازش می کردم
و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و
ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم

معلم شهید دکترعلی شریعتی

 

 

 

عرق

هی ..نمیدانم ما در این سر دنیا هی عرق میریزیم و وضعیتمان این است..و آنها در آن سر دنیا هی عرق میخورند و وضعیتشان آن است ...

حال نمیدانم تفاوت در عرق است...یا در خوردن و ریختن آن...

 

مرد.....

رقت بارترین منظره ای که مرگ را نیز می گریاند،نه  التماس یک گرگ است! نه ناله عاجزانه یک شیر!
نه... بلکه
گریستن یک مرد...!!

بی ارزشترین مرگ

مرگی که ضرری برای هیچ کس نداشته باشد،بی ارزش ترین مرگ هاست.

 

عشق ورزی را متوقف نساز!

روزی مردی، عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند. او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد، اما عقرب انگشت او را نیش زد. مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد، اما عقرب بار دیگر او را نیش زد. رهگذری او را دید و پرسید: "برای چه عقربی را که نیش می زند، نجات می دهی؟" مرد پاسخ داد: "این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم." چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟ عشق ورزی را متوقف نساز. لطف و مهربانی خود را دریغ نکن، حتی اگر دیگران تو را بیازارند

جملات عاشقانه عارفانه و پند آموز (2)

جايي که ازدواج بدون عشق باشد حتماً عشق بدون ازدواج نيز خواهد بود.

 

 

جك كانفيلد می گويد : «ديوانگي» ادامه دادن همان رفتار هميشگي و انتظار داشتن نتيجه متفاوت است

 

هرچه قفس تنگ تر باشد، آزادي شيرين تر به نظر مي رسد

مردان شجاع فرصت مي آفرينند و ترسوها و ضعيفان منتظر فرصت مي نشينند

 

افتادن در گل و لاي ننگ نيست ، ننگ اين است که آنجا بماني

 

هرگاه احساس کردي که گناه کسي آنقدر بزرگ است که نمي‌تواني او را ببخشي بدان که اشکال از کوچکي روح توست، نه از بزرگي گناه او

محبت مثل سکه مي مونه که اگه بيفته تو قلک قلب نميشه درش آورد اگرم بخوايي درش بياري بايد اون بشکني

هر گاه خدا تو رو بر لب پرتگاهي هدايت کرد، برو ، چون يا تو رو از پشت مي گيره يا پرواز کردن رو يادت مي ده 

 

اگر تمام شب را در حسرت از دست دادن خورشيد سر كني لذت ديدن ستاره ها را هم از دست مي دهي

 

 

هميشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهي به پشت سرت کن...! شايد کسي در پي تو مي دود و نامت را باصداي بي صدايي فرياد مي زند...! و تو... هيچ وقت او را نديده اي

خوشبختي مثل يك توپ است وقتي در حركت است به دنبالش مي دويم و وقتي ايستاده است به آن لگد مي‌ زنيم

 

كسی می تواند در پای عشق بميرد كه پيش از آن زندگی در پيش چشم های وی مرده باشد .

وقتي دل تنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوستت داره، وقتي نا اميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي. وقتي ساکت شدي به ياد بيار کسي رو که به شنيدن صداي تومحتاجه

هيچ كس به اندازه ابلهي كه زبانش را نگه مي دارد به يك مرد عاقل شباهت ندارد.

 

یک گونی جک(3)

خودکار قرمزه باباش می میره تا چهل روز مشکی می نویسه.


به آقای خوش غیرت مسیج می زنن که زنتو با یه نفر دیگه دیدن. می گه اه... حالم از اس ام اس تکراری به هم می خوره!


حیف نان يه كدو تنبل ميخره، ميزارتش كلاس تقويتي.

 

 

حیف نان به تاكسي ميگه آقا چند ميگيري منو برسوني به راه آهن؟ راننده ميگه 1000 تومن . حیف نان مي پرسه واسه چمدونام چند مي گيري؟راننده ميگه هيچي. حیف نان ميگه پس چمدونام رو ببر من هم اومدم

 

به حیف نون ميگن چي شد كه زن گرفتي؟ ميگه راستش ما ديديم تو زندگي هيچي نشديم، گفتيم لااقل داماد بشيم

 

هدیه روز مادر-روز مادر تموم شد ولی تورو خدا مادرها را فراموش نکنید

اولا ولادت با شکوه حضرت فاطمه زهرا و روز زن را به همه هموطنان عزیزم و بویژه همه مادران فداکار تبریک عرض می کنم  من باب یادآوری باید بگویم که پدر و مادر مانند تاج سر هستند تا وقتی بالای سرمان هستند آنها را نمی بینیم و وقتی آنها را از دست می دهیم تازه می فهمیم چه اتفاقی افتاده است .

خیلی وقت بود که به فکر بودم راجع به مادر و این روز بیادماندنی مطلبی بنویسم ولی هرچه می جستم کمتر می یافتم تا اینکه یکی از دوستان خوبم بنام آقای مهندس حمیدبختیاری شعرقشنگی را برایم فرستاد ومن لازم دیدم آن را در وبلاگ بگذارم

این شعر خیلی ساده وشیوا است و قشنگی آن زمانی بیشتر نمود می کند که بدانیم ارسال کننده آن در پژوهشکده مکانیک با آهن وفولاد واجسام سخت سروکار داردو من به این نتیجه رسیدم که هر انسان دو تاعقل داردیکی در جمجمه ودیگری در قفسه سینه باور کنید هردویکی است فقط اسمشان فرق می کند عقل ودل.

مهر مادر


شنیدم جوانی پلید وشرور به مادر همی تاختی از غرور
زسیلی بیازرد رخسار او زدی صدمه به رخسار او
بدان سان که با حال اندوهگین بیافتاد مادر بروی زمین
جوان پار سنگی گرفتی بدست سر مادر بینوارا شکست
پس انگاه بگرفت او را بدوش بصحراببردش بجوش و خروش
تنی را که تاب و توانی نداشت به بالای کوه بلندی گذاشت
که تا طعمه گرگ صحرا شود مگر عیش ونوشش مهیا شود
چو میخواست بر گردد ان تیره بخت در ان حال مادر بنالید سخت
که ای کردگار حکیم و بزرگ نگردد جوانم گرفتار گرگ
خدایا ز فرزند من دست گیر که سالم از این کوه اید به زیر
به موسی خطاب امد از داد گر که موسی برو مهر مادر نگر
ببین مهر مادر چه ها میکند جفا دیده اما دعا میکند
چو موسی ندای خدا را شنید به سوی خدا ناله از دل کشید
که یارب مرا شورها در سر است ز مهری که در سینه مادر است
ببین مهر مادر بود تا کجا که مزد جفا را دهد با وفا
دوباره خطاب امدی بر کلیم زسوی خدای غفور و رحیم
که موسی از این مادر دل پریش منم مهربانتر به مخلوق خویش
از این مادران مهر او با پسر بود لطف من با بشر بیشتر
ولی حیف کو خود ستانی کند ندانسته از من جدایی کند
ببین زشت کاریش , از ان خوشم که با توبه ایناز او میکشم

 

خراش عشق مادر ...

 یک روز گرم تابستان، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.
مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد.

مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد.
مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد.
پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت.
تمساح پسر را با قدرت می کشید
ولی عشق مادر ...

آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.
کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.

پسر را سریع به بیمارستان رساندند.
دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند.
پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.

خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد.
پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت :
این زخمها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستند.

آقای پرویز قاسمی از مطلب قشنگی که برایم فرستادی بی نهایت ممنونم.

برای شادی روح همه اسیران در خاک وپدرومادران از دست رفته فاتحه الصلوات

آیا می دانید؟

بدن انسان می تونه تا 45 واحد درد رو تحمل کنه.

اما زمان تولد، یک زن تا 57 واحد درد رو احساس می کنه

این معادل شکسته شدن همزمان 20 استخوانه!

مادرتون رو دوست داشته باشید...



زیباترین فرد روی زمین..

بهترین منتقد ما...

و قویترین حامی ما...

"مادر"

روزت مبارک

هیچ خلافی ارزش اشک مادر رو نداره

یک داستان واقعی:مردی مقابل گل فروشی ایستاده بود و میخواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه میکرد.
مرد نزدیک رفت و از او پرسید: دختر خوب چرا گریه میکنی؟
دختر در حالی که گریه میکرد، گفت: میخواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی ... فقط 75 سنت دارم، درحالی که گل رز 2 دلار میشود.
مرد لبخند زد و گفت: با من بیا، من برای تو یک شاخه گل رز قشنگ میخرم .

وقتی از گلفروشی خارج میشدند، مرد به دختر گفت: مادرت کجاست؟

 میخواهی ترا برسانم؟
دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به طرف قبرستان اشاره کرد.
مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.

مرد دلش گرفت و طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.

104 )) ... روز مادر (( روز زن )) ... سلام مادر که نامت زیباست ( مادر )

نام مادر  با عشق و محبت و عاطفه همراه است .  این کلمات با هم عجین شده اند که ما را مادری کنند ...

شعری از ایرج میرزا در دسترسم بود تقدیم به همه مادران ...

داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پيغام‌
كه‌ كند مادر تو با من‌ جنگ‌
- هركجا بيندم‌ از دور كند
چهره‌ پرچين‌ و جبين‌ پر آژنگ‌
- با نگاه‌ غضب‌ آلود زند
بر دل‌ نازك‌ من‌ تير‌ خدنگ‌
- مادر سنگدلت‌ تا زنده‌ است‌
شهد در كام‌ من‌ و تست‌ شرنگ‌
- نشوم‌ يكدل‌ و يكرنگ‌ ترا
تا نسازي‌ دل‌ او از خون‌ رنگ‌
- گر تو خواهي‌ به‌ وصالم‌ برسي‌
بايد اين‌ ساعت‌ بي‌ خوف‌ و درنگ‌
- روي‌ و سينه‌ تنگش‌ بدري‌
دل‌ برون‌ آري‌ از آن‌ سينه‌ تنگ‌
- گرم‌ و خونين‌ به‌ منش‌ باز آري‌
تا برد زاينه‌ قلبم‌ زنگ‌
- عاشق‌ بي‌ خرد ناهنجار
نه‌ بل‌ آن‌ فاسق‌ بي‌ عصمت‌ و ننگ‌
- حرمت‌ مادري‌ از ياد ببرد
خيره‌ از باده‌ و ديوانه‌ زبنگ‌
- رفت‌ و مادر را افكند به‌ خاك‌
سينه‌ بدريد و دل‌ آورد به‌ چنگ‌
- قصد سرمنزل‌ معشوق‌ نمود
دل‌ مادر به‌ كفش‌ چون‌ نارنگ‌
- از قضا خورد دم‌ در به‌ زمين‌
و اندكي‌ سوده‌ شد او را آرنگ‌
- وان‌ دل‌ گرم‌ كه‌ جان‌ داشت‌ هنوز
اوفتاد از كف‌ آن‌ بي‌ فرهنگ‌
- از زمين‌ باز چو برخاست‌ نمود
پي‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ‌
- ديد كز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌
آيد آهسته‌ برون‌ اين‌ آهنگ‌
- آه‌ دست‌ پسرم‌ يافت‌ خراش‌
آه‌ پاي‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ‌

 

 

 

 

ساکت نمون

ساکت نمون همیشه نازنینم ،

بهش بگو یه روز عزیزت بودم
دلت واسه اشکای من نسوزه ،

بهش بگو من همه چیزت بودم
چی شد چرا دستات داره می لرزه ،

نترس نمیزارم ازت جدا شه
بهش بگو عاشق چشمام بودی ،

بزار اونم وارد ماجرا شه
بهش بگو یه روز بهم میگفتی ،

یه لحظه بی من بمونی میمیری
بگو دوسم داشتی به قد دنیا ،

وقتی که دستاشو می خوای بگیری
اگه برات سخته بزار من بگم ،

می خوام بشه مثل خودم دیوونه
اون وقت لیاقت چشاتو داره ،

اگه بدونه و باهات بمونه
حتی اگه بشکنی پیش چشمام ،

 تویه دلم همیشه سربلندی
به حرمت روزای عاشقانم ،

خوشحالم از اینکه داری می خندی
یه روز شدی تمام هرچی هستی ،

بی هوا اومدی به دل نشستی
عیبی نداره خوب من بگذریم ،

هرچی که ساختی خودتم شکستی

عذاب آخر

از روزی که تو اومدی هم غم  هم اوج فروغ
چقدر میترسم که تو هم باشی فقط یه مشت دروغ


تو خوبی اما منه بد. عادت نکردم به خوشی
چه بد میشه اگه تو هم اونی که میگی نباشی


تو رو جون ستاره ها نایی ندارم بشکنم
اگه نمیخواهی بمونی بگو دلم رو بکنم


تو رو خدا جون گلها نخواه بره آب  از سرم
اگه میخواهی بازی کنی بذار برم بذار برم


کاشکی و شاید و اگه بن بست خوبه آخر
کاشکی نشه شاید بشه اگه بگم شاید نره


چه آدمها که اومدن  رفتن و ما  موندیم و بس
سهم من از حادثه ها فقط عذاب خاطره هاست

 

تو رو جون ستاره ها نایی ندارم بشکنم
اگه نمی خوای بمونی بگو دلم رو بکنم


تو رو خدا جون گلها نخواه بره اب از سرم
اگه می خوای بازی کنی تو رو خدا بزار برم

اگر کریستوفر کلمبوس ازدواج کرده بود!

اگر کریستوفر کلمبوس ازدواج کرده بود٬ ممکن بود هیچگاه قاره امریکا را کشف نکند٬چون بجای برنامه ریزی و تمرکز در مورد یک چنین سفر ماجراجویانه ای٬ باید وقتش را به جواب دادن به همسرش٬ در مورد سوالات زير می گذراند:

 
 

- کجا داری میری؟

- با کی داری می ری؟

- واسه چی می ری؟

- چطوری می ری؟

- کشف؟

-برای کشف چی می ری؟

- چرا فقط تو می ری؟

 - تا تو برگردی من چیکار کنم؟!

- می تونم منم باهات بیام؟!

-راستشو بگو توی کشتی زن هم دارین؟

- بده لیستو ببینم!

- حالا کِی برمی گردی؟

- واسم چی میاری؟

 - تو عمداً این برنامه رو بدون من ریختی٬ اینطور نیست؟!

- جواب منو بده؟

- منظورت از این نقشه چیه؟

- نکنه می خوای با کسی در بری؟

- چطور ازت خبر داشته باشم؟

- چه می دونم تا اونجا چه غلطی می کنی؟

- راستی گفتی توی کشتی زن هم دارین؟!

 - من اصلا نمی فهمم این کشف درباره چیه؟

- مگه غیر از تو آدم پیدا نمی شه؟

- تو همیشه اینجوری رفتار می کنی!

- خودتو واسه خود شیرینی می ندازی جلو؟!

-  من هنوز نمی فهمم٬ مگه چیز دیگه ایی هم برای کشف کردن مونده!

-چرا قلب شکسته ی منو کشف نمی کنی؟

 - اصلا من می خوام باهات بیام!

- فقط باید یه ماه صبر کنی تا مامانم اینا از مسافرت بیان!

- واسه چی؟؟ خوب دوست دارم اونا هم باهامون بیان!

- آخه مامانم اینا تا حالا جایی رو کشف نکردن!

- خفه خون بگیر!!!! تو به عنوان داماد وظیفته!

- راستی گفتی تو کشتی زن هم دارین؟

چند نکته کاربردی

1- پابرهنه راه بروید!

جالب است بدانید ارتباط مستقیم پا با خاک در سلامت پوست و تشکیل سلول‌های پوستی پا موثر است. در ضمن آزاد گذاشتن پا برای مدتی سبب زیبایی ناخن‌های پا و از بین رفتن بوی ناخوشایند پا می‌شود.


2- برای سوزاندن چربی به سونا نروید!

عرق کردن به این معنی است که حرارت بدن افزایش یافته است اما به این معنی نیست که شما کالری بیشتری سوزانده‌اید. وقتی به سونا می‌روید چند لیتر آب در اثر عرق کردن از دست می‌دهید ولی کالری نسوزانده‌اید. بهترین راه برای اینکه بفهمید کالری می‌سوزانید، اندازه‌گیری ضربان قلب است. هر چه ضربان قلب بالاتر رود یعنی شما چربی بیشتری می‌سوزانید.


3- دنبال رسیدن به فرم بدنی هنرپیشه‌ها و مانکن‌ها نباشید

داشتن اندامی زیبا لازمه کار هنرپیشه‌ها و مانکن‌هاست. به همین دلیل ساعت‌های طولانی در هفته ورزش می‌کنند. اکثر این افراد تمرینات خاص، ۴ تا ۶ روز در هفته هر بار ۹۰ دقیقه با مربیان خصوصی دارند و مجبورند رژیم‌های سخت هیپوکالریک بگیرند. شغل شما هنرپیشگی نیست پس به زیبایی طبیعی احترام بگذارید و فکر سلامت خود باشید.

دید مهندسی

ترجمه : http://www.plant- maintenance. com/articles/ pontiac.shtml
 

بخش پونتیاک شرکت خودروسازی جنرال موتورز شکایتی را از یک مشتری با این

مضمون دریافت کرد: «این دومین باری است که برایتان می نویسم و برای این

که بار قبل پاسخی نداده اید، گلایه ای ندارم ؛ چراکه موضوع از نظر من نیز

احمقانه است! به هر حال موضوع این است که طبق یک رسم قدیمی ، خانواده ما

عادت دارد هر شب پس از شام به عنوان دسر بستنی بخورد. سالهاست که ما

پس از شام رای گیری می کنیم و بر اساس اکثریت آراء نوع بستنی ، انتخاب و

خریداری می شود. این را هم باید بگویم که من بتازگی یک خودروی شورولت

پونتیاک جدید     خریده ام و با خرید این خودرو، رفت و آمدم

 به فروشگاه برای تهیه بستنی دچار مشکل شده است!

 

لطفاً دقت بفرمایید! هر دفعه که برای خرید بستنی وانیلی به مغازه می روم

و به خودرو باز می گردم، ماشین روشن نمی شود؛ اما هر بستنی دیگری که بخرم

، چنین مشکلی نخواهم داشت. خواهش می کنم درک کنید که این مساله برای من

بسیار جدی و دردسرآفرین است و من هرگز قصد شوخی با شما را ندارم ...

 

می خواهم بپرسم چطور می شود پونتیاک من وقتی بستنی وانیلی می خرم روشن

نمی شود؛ اما با هر بستنی دیگری راحت استارت می خورد؟

 

مدیر شرکت به نامه دریافتی از این مشتری عجیب ، با شک و تردید برخورد

کرد؛ اما از روی وظیفه و تعهد، یک مهندس را مامور بررسی مساله کرد. مهندس

خبره شرکت ، شب هنگام پس از شام با مشتری قرار گذاشت. آن دو به اتفاق به

بستنی فروشی رفتند. آن شب نوبت بستنی وانیلی بود. پس از خرید بستنی

همان طور که در نامه شرح داده شده بود ماشین روشن نشد! مهندس جوان و

جویای راه حل ، 3 شب پیاپی دیگر نیز با صاحب خودرو وعده کرد. یک شب نوبت

بستنی شکلاتی بود، ماشین روشن شد. شب بعد بستنی توت فرنگی و خودرو براحتی

    استارت خورد. شب سوم دوباره نوبت بستنی وانیلی شد و باز ماشین

 روشن نشد! نماینده شرکت به جای این که به فکر یافتن دلیل حساسیت داشتن

خودرو به بستنی وانیلی باشد، تلاش کرد با موضوع منطقی و متفکرانه برخورد

کند. او مشاهداتی را از لحظه ترک منزل مشتری تا خریدن بستنی و بازگشت به

ماشین و استارت زدن برای انواع بستنی ثبت کرد. این مشاهده و ثبت اتفاق ها

و مدت زمان آنها، نکته جالبی را به او نشان داد: بستنی وانیلی پرطرفدار و

پر فروش است و نزدیک در مغازه در قفسه ها چیده می شود؛ اما دیگر بستنی ها

داخل مغازه و دورتر از در قرار می گیرند. پس مدت زمان خروج از خودرو تا

خرید بستنی و برگشتن و استارت زدن برای بستنی وانیلی

 کمتر از دیگر بستنی         هاست. این مدت زمان مهندس را به تحلیل علمی

موضوع راهنمایی کرد و او دریافت پدیده ای به نام قفل بخار(Vapor Lock)

باعث بروز این مشکل می شود. روشن شدن خیلی زود خودرو پس از خاموش شدن به

دلیل تراکم بخار در موتور و پیستون ها مسأله اصلی شرکت ، پونتیاک و مشتری

بود.

 

شرح حکایت

 

مشتریان ما به زبانهای مختلفی سخن می گویند. ایشان از ادبیات متفاوتی

برای کلام گفتن بهره می گیرند. اگر حرف مشتری را خوب گوش کنیم ، می

توانیم با توجه به لحن گفتار ایشان درک فراتری از آنچه می خواهند به گوش

ما برسانند، داشته باشیم. آیا همه حرفهای مشتریان ما باید منطقی ، اصولی

و مرتبط با موضوع باشد؟ اگر مشتری چیزی می گوید که به نظر مسخره و بی ربط

است ، یا شکایتی عجیب را طرح می کند، چگونه برخوردی شایسته اوست؟ یک

اتفاق نادر برای یک مشتری و پیام بظاهر احمقانه او می تواند روشنگر مسیر

بهترین و زبده ترین مهندسان جنرال موتورز باشد. مثال ساده ای که

 نقل شد تأکید بر این موضوع دارد که مشتری بهترین راهنما و کمک ما در

بهتر شدن محصول و خدمات بنگاه ماست. اگر در پی نوآوری هستیم ، باید به

طور جدی سازوکار «خوب گوش دادن» و «شنیدن» صدای مشتری را طراحی کنیم. شما

مشتریان خود را می شناسید؟ صدایشان به گوشتان می رسد؟ بی ربط و با ربط،حرف مشتری گوهر است.

خبر

 نتایج تحقیقات دانشمندان دانشگاه‌های ویسكانسین و ویرجینیا حاكی است، زنان متاهل تحت فشار روحی زیاد با گرفتن دست همسرانشان فورا به آرامش دست می یابند.>
به نوشته روزنامه نیویورك تایمز، این دانشمندان با انجام ام.آر.آی برروی 61 زوج و ایجاد نگرانی از طریق وارد كردن شوك های خفیف به قوزك پای زنان دریافتند، تماس دست این زنان با همسرانشان پس از دریافت شوك خفیف، موجب تسكین مناطق مغزی كه در احساس هراس جسمی وعاطفی نقش دارند، می شود. نقل از وبلاگ بازیران برگفته از سایت سلامت ایران

موقع دعا کردن مواظب باشیم

کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرت

ولی آهسته می گویم : خدایا بی اثر باشد.


موقع دعا كردن مراقب باشيد
همه روح‌ها در صف ایستاده بودند و یکی یکی انتخاب می‌کردند که در کجای دنیا باشند. نوبت به او رسید گفت: دلم می‌خواهد به مدرسه بروم.

 فرشته تقاضایش را ثبت کرد. چشمهایش را که باز کرد دید در جنگل است. باورش نمی‌شد که درخت شده باشد.سال‌های سال بغض گلویش را می‌فشرد و از فرشته دلگیر بود.
یک روز ضربه‌های تبر را روی بدنش احساس کرد.. بی‌هوش شد. چشمانش را که باز کرد پسر بچه‌ای را دید که با گچ روی تن او می‌نوشت آب.

 

استفاده از طبیعت بیکران

فصل بهار بهترین فصل برای بهره بردن از طبیعت است تا می توانی از آن بهره بگیر شاید ای دل نرسیدیم به بهاری دیگر

به نظر من :

سفيد رنگ آرامش است، 
اگر در اتاقي با رنگ سفيد بماني، از فرط آرامش ديوانه مي شوي. 
سياه رنگ جدي است، 
اگر در اتاقي با رنگ سياه بماني، 
از فرط نااميدي ديوانه مي شوي. 
قرمز رنگ جذاب و گرم است، 
اگر در اتاقي با رنگ قرمز بماني از فرط هيجان ديوانه مي شوي، 
زرد رنگ زندگي است، 
اگر در اتاقي با رنگ زرد بماني از فرط اضطراب ديوانه مي شوي، 
اصولا اگر زياد در اتاق بماني ديوانه مي شوي، 
زياد هم ربطي به رنگها ندارد

 

 

زندگی چیست؟

   زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست.
   هر کس نغمه خودخواند وازصفحه رود.
   صحنه پیوسته بجاست.
   خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.

 
   اگر از جانب معشوقه نباشد کششی کوشش عاشق بی چاره به   جایی  نرسد

   انتظار سخت است، فراموش کردن هم سخت است.
   اما اینکه   ندانی  باید انتظار بکشی یا فراموش کنی از
   همه سخت تر  است.

   دوستي مثل ايستادن روي سيمان خيسه هرچي بيشتر بموني        رفتنت  سخت تر مي شه و اگر رفتي جاي پاهات
    براي هميشه مي مونه
 
   هيچ وقت رازت رو به کسي نگو. وقتي خودت نمي توني حفظش  کني، چطور انتظار داري کسي ديگه‌اي برات رازت
   رو نگهداره

    زندگي مانند بازي شطرنج است اگه بازي نکني ميگن بلد نيست اگه    بد بازي کني مي بازي و اگه خوب بازي کني همه در پي شکست دادن تو هستند

    عشق در لحظه پديد مي آيد و دوست داشتن در امتداد زمان.

    اين اساسي ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است

    سعي کن هيچوقت عشق رو گدايي نکني چون هيچوقت به گدا چيز با  ارزشي نميدن

   زندگي زيباست نه به زيبايي حقيقت.حقيقت تلخ است نه به تلخي
   جدايي..جدايي سخت است نه به سختي تنهايي

   ما آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم. نه به هر قیمتی زندگی  کنیم.

     ما همیشه صداهای بلندرا می شنویم، پر رنگها را می بینیم، سختها    را می خواهیم...
     غافل از اینکه خوبهاآسان می آیند، بی رنگ می مانند و بی صدا     می روند.

     اگر تمامی ابرهای آسمان ببارند، گلهای قالی نخواهند شکفت و این     قانون زیر پا ماندن است.

          دوستی همان كهنه شرابیست كه هرچه بماند مستی آن بیشتر    می شود.